صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

موضوع: حکایات و داستان های بهلول دیوانه یا ...؟

  1. #1

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض حکایات و داستان های بهلول دیوانه یا ...؟

    وهب ابن عمرو معروف به بهلول یکی از شگفتی های جهان است.او در کوفه متولد شد و از بستگان هارون الرشید خلیفه ی عباسی بود.گفته اند که پدر بهلول عموی هارون بود.
    و از شاگردان خاص حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام )بود.
    او شخصی منحصر به فرد بود.عاشقانه،با معرفتی تمام تهمت دیوانگی را بر خویشتن پذیرفت تا بتواند از مسیر درست زندگی که ظلم نکردن و ... است خارج نشود.بزرگ مردی که به تکر برتر دست یافته بود و عاشقانه ترین راه و سخت ترین راه را برای ادامه ی حیات دنیوی خویش برگزیده.دلیل دیوانه نما بودن او را در دو داستان زیر
    آمده که احتمالا دو داستان یکی بوده است.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  2. 9 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),faridm (یکشنبه ۱۶ خرداد ۸۹),ghost (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),kocheki (شنبه ۲۹ مرداد ۹۰),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),Neda Ariania (جمعه ۱۴ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  3. #2

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض به چه علت بهلول خودش را به دیوانگی زد؟

    روایت اول.

    زمانی هارون الرشید در مشورت با خواص خود به این نتیجه رسید که بهلول را بعنوان قاضی بغداد تعیین کند.
    بهلول را خواست و گفت:در کار حکومت باید ما را کمک کنی ،یعنی قضاوت شهر بغداد را باید به عهده بگیری.
    من شایسته نیستم و توانایی اش را ندارم.
    هارون گفت:بغدادیان تو را قبول دارند و غیر تو را نمی خواهند.
    بهلول گفت:سبحان الله من در حال خودم آگاه ترم.اگر من در سخن که میگویم (صلاحیت ندارم)صادق باشم،پس صالح نبودن من به اثبات می رسد.و اگر کاذب باشم باز هم شخص کاذب برای این مسئولیت سزاوار نخواهد بود.
    بهلول بسیار عذر و بهانه آورد ولی هارون اصرارش را بیشتر کرد.بهلول آخر سر،یک شب مهلت خواست تا فکر کند.
    بهلول سراسر شب را فکر کرد و راهی جز اینکه خود را به دیوانگی بزند ندید.بنابراین صبح مثل کودکان بر نی سوار شد و کوچه بازار را دور می زد و می گفت:از یر راه بروید که اسبم شما را لگد نزند.
    هارون که این قضیه را شنید.
    گفت:بهلول با زیرکی زیر بار قضاوت نرفت.

    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  4. 9 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),faridm (یکشنبه ۱۶ خرداد ۸۹),ghost (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),kocheki (شنبه ۲۹ مرداد ۹۰),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),Neda Ariania (جمعه ۱۴ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  5. #3

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض به چه علت بهلول خودش را به دیوانگی زد؟

    روایت دوم.

    هارون الرشید مدام با امام موسی (علیه السلام)دشمنی میکرد.چون او را رقیب حکومتی خود می پنداشت.
    به دنبال بهانه ای بود تا او را به شهادت برساند.تا اینکه امام را متهم به خروج بر علیه حکومت می کند.
    از علمای زمان خود می خواهد تا فتوی به مباح بودن ریختن خون آن حضرت بدهند.
    علما همگی فتوی می دهند الا بهلول.
    بهلول قضیه را به امام می گوید و از او می خواهد که تدبیری به او بیاموزد.
    امام(علیه السلام)چاره ی این مشکل را به دیوانگی زدن می داند و از آن پس بهلول خود را به دیوانگی زد تا بتواند جان و ایمان خود را توأمان حفظ کند و در مواقع ضروری در لباس دیوانگی حقیقت را به مردم برساند.

    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  6. 8 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),faridm (یکشنبه ۱۶ خرداد ۸۹),ghost (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),kocheki (شنبه ۲۹ مرداد ۹۰),Neda Ariania (جمعه ۱۴ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  7. #4

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض این شهر چند عاقل دارد؟

    بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند :دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
    گفت:دیوانه های شهر آنقدر زیادند که نمی شود شمرد.اگر می خواهید عاقلان و خردمندان را برای شما می شمارم.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  8. 8 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),faridm (یکشنبه ۱۶ خرداد ۸۹),ghost (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),kocheki (شنبه ۲۹ مرداد ۹۰),Neda Ariania (جمعه ۱۴ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  9. #5

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض مزد حمام.

    با آنکه بهلول قبل از همه وارد حمام شده بود،اما کارگران حمام به او توجهی نمی کردند.چند بار صدا زد:یکی بیاید مرا کیسه بکشد.کارگرها خندیدند و گفتند :خودت که دست داری.
    بهلول از حرف آنها رنجید.خودش را شست و به رختکن آمد.لباسش را پوشید و به طرف صاحب حمام رفت.ده دینار به او داد و گفت:یک دینار بابت مزد حمام و بقیه را بابت انعام به کارگران بدهید.
    کارگرها ،با دیدن بخشش بهلول تعجب کردند.وقتی بهلول از حممام رفت از کارشان پشیمان شدند و گفتند :اگر میدانستیم این همه انعام می دهد به او بی توجهی نمی کردیم.
    هفته ی بعد بهلول به حمام آمد.کارگران تا او را دیدند،شناختند.هر سه نفر به طرفش رفتند و در بیرون آوردن لباس و بستن لنگ کمکش کردند.بعد او را به حمام بردند و حسابی شست و شو دادند.
    وقتی بهلول به رختکن آمد آنها هم به دنبالش آمدند.یکی با لنگ بدنش را خشک میکرد و دیگری لباسهایش را تنش می کرد.کارگر سوم هم رفت و کاسه ای شربت خنک و شیرین برایش آورد.
    بهلول شربت را نوشید و به طرف صاحب حمام رفت و یک دینار به او داد.کارگرها منتظر انعام بودند.اما بهلول چیزی به آنها نداد.
    یکی از کارگرها گفت:خیلی عجیب است.هفته ی قبل ده دینار دادی.اما امروز یک دینار.
    کارگر دوم گفت:شاید از کار ما راضی نبودی.
    بهلول گفت:اتفاقاً کارتان خیلی عالی بود و من در عمرم به این خوبی حمام نکرده بودم.
    کارگر سوم گفت:شاید بیش از یک سکه همراهت نیست.
    بهلول کیسه ی پولش را بیرون آورد و جلوی آنها تکان داد.چند سکه در کیسه صدا کردند.
    به اندازه ی کافی سکه ارم.
    صاحب حمام که تا آن موقع ساکت بود،گفت:پس علت این کار تو چیست؟
    بهلول گفت:مزدی که امروز دادم برای حمام گرفتن هفته ی قبل بود و مزد و انعامی که هفته ی قبل دادم،بابت حمام امروز حساب کنید.
    همه یک صدا پرسیدند:چرا؟
    بهلول گفت بای اینکه بعد از این با مشتری هایتان درست رفتار کنید.
    بهلول این را گفت و از حمام بیرون رفت.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  10. 9 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),faridm (یکشنبه ۱۶ خرداد ۸۹),ghost (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),kocheki (شنبه ۲۹ مرداد ۹۰),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),Neda Ariania (جمعه ۱۴ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  11. #6

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض هارون الرشید با خدا حرف می زند.

    روزی بهلول به خانه ی هارون رفت.هارون مشغول مناجات و دعا بود و می گفت:خدایا بنده ی تو از دو حالت خارج نیست.یا مشمول نعمت و احسان است که باید شکر تو را به جای آورد و یا مبتلا به مصیبتی است و باید صبر پیشه کند.
    بهلول گفت:اگر کسی در جای خلوتی خلیفه را گیر آورد و با خلیفه مشغول کار ناشایستی بشود،آیا خلیفه این عمل را نعمت می داند و در آن حالت شکر بجا می آورد و یا آن را مصیبت می داند و تحمل می کند؟
    هارون لال مانی گرفت و مبهوت ماند و جواب بهلول را نداد.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  12. 6 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (جمعه ۲۱ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),kocheki (شنبه ۲۹ مرداد ۹۰),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  13. #7

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض پند های بهلول به هارون الرشید.

     
    هارون در راه بهلول را دید که بر نی سوار است و با کودکان بازی می کند.پیش رفت و پس از اسلام تقاضای موعظه کرد.
    بهلول گفت:
    به قصر شاهان و خانه های گذشتگان نگاه کن.سپس به قبر ها و جایگاه امروز آنان که در بین خاک پیره قرار دارند توجه کن.
    هارون پند دیگری خواست.
    بهلول گفت:
    کسی را که خدا زیبایی و ثروتی بدهد و با آن زیبایی پاکدامن باشد و با آن ثروت تنگدستان را نوازش دهد،خدا نام او را در دفتر نیکوکاران می نویسد.
    هارون گفت امر می کنم قرض های تو را بدهند.
    بهلول گفت:
    آنچه در دست توست مال دیگران است و تو خود مدیون مردمی.چگونه می توانی دین مرا ادا کنی؟.مال مردم را برگردان.بهتر است بر من منت نگذاری.
    هارون گفت:
    حاجتی از من بخواه.
    بهلول گفت:
    حاجت من این است که تو را نبینم و تو مرا نبینی.
    سپس نی سواری خود را ادامه داد و گفت دور شوید که اسب من شما را لگد نکند.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  14. 5 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (جمعه ۲۱ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (شنبه ۱۵ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  15. #8

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض حاضر جوابی بهلول

    روزی وزیر هارون به شوخی بهلول را گفت: مبارک است.خلیفه حکومت گرگ ها و خنزیرها( خوک نر ) را به تو واگذار کرد.
    بهلول بی درنگ گفت:
    خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی ، از این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سرپیچی نکنی.
    حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده شد.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  16. 5 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (جمعه ۲۱ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  17. #9

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض نان بسیار گران شده است و بهلول دعا نمی کند.

    سری سقطی،که یکی از عـُـبـّاد است می گوید:
    روزی در قبرستان بهلول را دیدم ،گفتم در اینجا چه می کنی؟
    بهلول گفت :
    با جمعی نشسته ام که به من آزار نمی رسانند و چون از سرای دیگر غافل شوم به یادم می اندازند و اگر از پیش اینها بروم بدگویی من نمیکنند.
    گفتم:نان بسیار گران شده،دعایی بکن.
    گفت:هرگز دعا نمیکنم.اگر چه یک قرص نان به یک مثقال طلا باشد. وظیفه ی من بندگی کردن بر خداست که به ما روزی بدهد چون خودش وعده داده.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  18. 5 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    best (جمعه ۲۱ خرداد ۸۹),ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),MIRMOHAMADI (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),عباس ترابیان (پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

  19. #10

    آخرین بازدید
    یکشنبه ۱۱ فروردین ۹۲ [ ۲۰:۱۰]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۱-۱۳
    محل سکونت
    Iran's garden city
    نوشته ها
    540
    امتیاز
    6,685
    سطح
    1
    Points: 6,685, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    سپاس ها
    5,572
    سپاس شده 4,029 در 547 پست

    پیش فرض بهلول دزد پول هایش را می فریبد.

    بهلول پولهایش را در گوشه ی یک خرابه پنهان می کرد.روزی 10 درهم با خودش می برد تا به سیصد درهم قبلی اضافه کند.
    شخص کاسبی در همسایگی آن خرابه قضیه را فهمید.به محض دور شدن بهلول به سمت آن محل رفت و خاک ها را کنار زد و درهم ها را برداشت.
    بهلول دفع ی بعد وقتی به سراغ پول هایش می رود آنها را نمی بیند.
    بهلول با خودش گفت این کار همان کاسب است که مرا دیده.فورا به دکان آن کاسب رفت و گفت:برادر، من می خواهم به شما زحمتی بدهم.دوست دارم پولهایم را جمع زده و جمع کل را به من بگوییدچون قصد دارم که پولهایی که در جاهای مختلف دارم همه را یکجا جمع کنم.تمام درهم هایم را می خواهم در محلی که سیصد و ده درهم دارم جمع کنم.زیرا آنجا امن تر از جاهای دیگر است.
    آن کاسب به بهلول گفت:خوب فکری کردی.
    سپس بهلول شروع کرد به آمار دادن پولهای مختلف در جاهای مختلف تا مقدار آن به سه هزار درهم رسانید.سپس از کاسب خداحافظی کرد.کاسب خیال کرد اگر سیصد درهم را سر جایش بگذارد بهلول سه هزار درهم در آنجا جمع می کند و او برمی دارد.
    بهلول پس از چند روزی به مخفیگاه خود رفته سیصد درهمش را می بیند و بر می دارد و بجای آن از مخفیگاه شکم چیزی به آن محل ریخت و با خاکپوشانید و رفت.
    کاسب که گزک نشسته بود پس از دور شدن بهلول می رود خاک را کنار می زند تا تمام درهم ها را بردارد.ناگاه دستهایش به نجاست آلوده می شود.از زیرکی بهلول شگفت زده و عصبانی می شود.بهلول چند روز دیگر به کاسب سر میزند و می گوید:ای آقا حساب کن برای من این چند رقم را: هشت درهم به علاوه ی پنجاه درهم به علاوه ی صد درهم.
    کاسب حساب کرد.
    بهلول گفت:حالا به این اضافه کن آنچه را که از دستهایت استشمام می کنی.
    کاسب بهلول را دنبال کرد تا او را بزند، بهلول فرار کرده و کاسب به او نرسید.
    I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during

  20. 3 کاربر از پست مفید N.TapesH سپاس کرده اند .

    ho_ay_motlagh (جمعه ۲۵ تیر ۸۹),MIRMOHAMADI (سه شنبه ۲۵ خرداد ۸۹),sia-2009 (پنجشنبه ۲۴ تیر ۸۹)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •