صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 2101112
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 117 , از مجموع 117

موضوع: رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا

  1. #111

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا


    که مرا یاد فتوحی و روزی انداخت که بهنام را وادار کرد با من بیاید تا اسبابم را از خانه اشرف خانم جمع کنیم
    ! این نوع نگاه مطمئنم میکرد ... پری زن مقتدری بود ... !



    بهنام که بلند شد همه حسابهایم درست از کار درامد .



    رفت سمت تلفن و مادرش چای اش را بو کرد .

    ثانیه ای بعد صدایش از گوشه هال امد : الو ....
    کمی بعد که گفت : چی میخوای؟
    الهام خودش را جلو کشید و نگران گفت: خاله ... چرا اینطوری باهاش می کنی... شما که خودت مخالف بودی .. حالا که سرش به سنگ خورده و میخواد راهش رو جدا کنه چرا دیگه؟


    پری جواب نداد

    و الهام باز ادامه داد: فکر میکنین 4-5 روز بخاطر کی بستری بود؟ سپهر میگفت حالش ایندفعه خیلی بد بوده .. میگفت اگر دیر میرسوندش بیمارستان معلوم نبود جه بلایی سرش می اومد ... خاله با شمام ...


    استکانش را پائین کشید و صدای بهنام در وقفه میان صحبتهای الهام آمد : گریه نکن سحر .. میگم گریه نکن .. این راهش نیست ....

    پری: اگر اون موقع بهش سخت نگرفتم و گفتم خودت میدونی ... برای این بود که بهش ثابت کنم هنوزم داره اشتباهات قبلش رو تکرار میکنه ... از اون گذشته نمیتونستم برای یه مرد 35 ساله یک مادر سنتی بشم و بگم حق نداری با این دختره ازدواج کنی .. اما حالا قضیه فرق میکنه .. دیگه نمیتونم کنار بشینم و فقط نگاه کنم .. دختره حامله است .. زندگی بچه بازی نیست که با یک موَیز گرمیش کنه و با یک قوره سردیش!


    -
    اما خاله .....

    -تو تو این قضیه دخالت نکن الی .. ناسلامتی مهمون داریم یکم آداب دان باش.
    الی لبهایش را باز کرد حرفی بزند اما حرفی نتوانست بزند .


    بهنام بلند غرید: یعنی چی دوره افتادی دنبال من ؟! مگه روز اول پروانه اومد خواستگاریت که حالا دست به دامنش شدی؟.... بهت گفتم گریه نکن سحر من اعصاب ندارم ...

    الهام زمزمه کرد: خاله داری عصبی میشه ها .
    -لازمه با هم حرف بزنن .. شما چرا میل نمیکنی خانمم .. از دهن افتاد!
    سرم را بلند کردم و به چشمانش که شباهت غریبی به چشمان شادمان داشت خیره شدم .
    این نگاه ژرف و گرم کپی برابر اصل بهنام بود .
    با این تفاوت که زن روبه رویم یک مادر به تمام معنا بود ...


    گنگ و مبهم نگاهش کردم ... می فهمیدمش .. بی هیچ حرفی .. اصلا به حرف و کلمات هم احتیاجی نبود ... من این زن را ... این مادر را ... نگفته حس می کردم ... احساس مسئولیت و دغدغه ای که سعی می کرد پشت مردمکهای جدی اش پنهان کند می خواندم ...



    -
    با من کاری نداری مامان؟

    از فکر در آمدم ، الهام نیم خیز شده پرسید: کجا؟
    کت اسپرتش را از روی مبل برداشت و خسته گفت: یک سر می رم برمیگردم .


    نگاهم روی چین و چروکهای گوشه چشمهای پری می چرخید ... روی فشاری که به فکش می داد ... روی عمق ناراحتی که در نگاهش ول ول میکرد اما سعی داشت به روی خودش نیاورد .

    لبهایش را فشار داد و سعی کرد بی تفاوت به نظر برسد : نه کاری ندارم ... می ری پیشش؟
    بهنام دور مچش را با دست دیگریش مالید و لب زد : آره
    الهام عصبی نفسش را فوت کرد انگار اصلا یک درصد هم فکر نمیکرد که بهنام راضی شود .
    پری بلند شد و شادمان رفت سمت در : حرفاشو خوب گوش بدی ... بعد یک تصمیم عاقلانه بگیرین ! با هم ...


    از سر بی حوصلگی باشه ای گفت .

    دم در نگاهش افتاد به من که خیره اش شده بودم .
    در چشمانش کلافگی موج میزد ... خسته و بی حال برایم لب زد : زود میام.
    لبهایم کج شد ولی نتوانستم حرفی بزنم ...
    به الی هم گفت: الی جمع کن اون نگاهتو .
    پری برگشت سمت خواهر زاده اش و الهام همان موقع بلند شد : وایستا منم می ام .
    پری: توکجا؟
    با عجله کیف و شالش را برداشت : فردا دادگاه دارم .. خونه باشم بهتره
    بهنام: بمون برمیگردم
    -نه دیگه برم .


    هول هولکی شال را انداخت روی سرش و درحینی که سمت آندو می رفت به من گفت: خوشحال شدم دیدمتون خانم خورشید .. خدانگهدارتون .

    رسید به پری : زحمتت دادم خاله
    پری: زحمتی نبود ... واقعا نمی مونی؟
    -نه یک شب دیگه که سرم خلوت بود می آم حتما
    پری: پس با بهنام برو... بهنام اول الی رو برسون بعد برو .. خیابون ها خلوته نمیخوام تنها بره .


    الی درحالیکه دکمه های مانتویش را میبست : نه لازم نیست .. خودم میرم .

    پری مرتعش و عصبی گفت: اینقدر کله شق بازی در نیار ... نصفه شب تک و تنها میخوای بری تو خیابون که چی بشه ؟ من اعصاب یک مصیبت دیگه رو ندارم ..


    وقتی گفت" مصیبت دیگه" به وضوح لرزیدن شانه هایش را دیدم .

    زن مقتدر رو به رویم لرزید .. از مصیبتی که یکبار تجربه اش کرده بود می ترسید ... مثل مارگزیده ای که از رسیمان سیاه و سفیده می ترسد ..
    بهنام: مامان راست میگه الی .. خودم می برمت .. بپوش بریم .
    الی دیگر مقاومت نکرد و راه افتاد که با بهنام برود .
    ایستاده بودم و رفتنشان را باهم تماشا میکردم ... پری تا دم در بدرقه شان کرد ، لحظه آخر شادمان برگشت و برایم دست تکان داد .
    لب زدم : خدا ...
    اما "حافظش" را دیگر نتوانستم بگویم ... از دیدرسم خارج شدند و بی رمق نشستم لبه مبل .


    مردمکهایم رفته رفته از راهروی پر عکس کنده شد و رسید به فرش طرح دار دستی زیر پایم .

    در میان خودم و افکارم غرق شده بودم ..
    داشت میرفت پیش زن گریانش ... حتما داشت میرفت آرامش کند !
    نمی فهمیدم اما انگاری که دلگیر بودم ... دلگیر از رفتنش !


    درونم چاهی بی انتها باز شده بود که داشت می کشیدم ته تهش ... همانطور که او داشت کشیده میشد پیش زن آبستن گریانش ...

    اصلا چه مرگم زده بود؟
    این حس لعنتی همین الان یکهو از کجا سرو کله اش پیدا شده بود؟
    این حس پر از نامردی .. این حس که آخر همه حس های خانمان برانداز عالم بود !
    یادم نمی آمد که قبلا هم بوده یا نه .. ولی .... انگاری !! لعنت به همه کس و کار داشته ونداشته ام .. الان بود .. !! عصر وقتی پشت خط تلفن داد زد " دارم می آم عزیزم" بود .. !!
    بعد وقتی خودش را بین من و اشکان حائل کرد و گفت" من همسرش هستم " هم بود .


    یک حس زنانه که بوی زن بودنش حلق و گلویم را می سوزاند.

    نمیدانتسم اسمش را چه بگذارم .. حسادت ... خواستن ... کم آوردن ... عشــــ ...؟!!!




    هرچه که بود مثل یک کرم وول میخورد میان غشاهای مغزم ... مثل یک تکه ذغال گداخته نشسته بود سر قلبم !

    آخر داشت می رفت پیش زنش!!


    چشمهایم سوخت .....

    دلم کسی را خواست ... کسی که وقتی من هم گریه ام میگیرد بگوید گریه نکن!
    کسی که دلم برایش تنگ شود و دوره بیفتم پیش این و اون دنبالش!!
    کسی که وقتی باران سر دوشم به خواب میرفت ، او را ازم بگیرد و بگوید : بذار من می آرمش .. سنگینه برات !


    ولی .. انگاری که ... . هیچکس ... نبود!



    ****


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  2. #112

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا

    پری روی مبل کنارم نشست و به رویم لبخند زد و من شرمسار از هر آنچه در وجودم میتپید و سرباز کرده بود سرم را به زیر انداختم .
    عذاب وجدان دزدی را داشتم که تا به حال دزدی نکرده ، اما از شدت جوع و گرسنگی مجبور شده .. تشنه ای که از بی آبی و رسیدن به اقیانوسی شور اما آرام ندانسته و دست خالی خود را به آب زده بود !
    یا حتی شاید به سراب!!!


    -
    نخوردی که خانمم

    چشمانم را گذرا بالا کشاندم و فقط برای چند ثانیه توانستم عمق نگاهش را تاب بیاورم: سردشو بیشتر دوست دارم .. ممنون
    -خوبه اتفاقا .. برای معده هم بهتره ...
    لبه استکان را به لبم نزدیک بردم و لبخندی نیمه ریاکارانه و نیمه شرمسار بر لب نشاندم که گفت: اسمتون خورشیده؟
    -بله
    -اسم قشنگیه
    آرامش و متانتش برایم ستودنی بود : ممنون
    -خیلی هم بهت می آد دخترم ... کلا چهره دوست داشتنی داری.. رنگ موی خودته یا رنگ کردی؟
    دسته موی زیتونی ام که از زیر مقنعه بیرون آمده بود را تو دادم و گفتم: نه رنگ نکردم .
    لبخند زد و زیر لب گفت: اسمت واقعا بهت میاد
    نتوانستم در جوابش چیزی بگویم .. لبخندمم زیادی تکراری شده بود !
    اما با همه اینها مهرش به دلم نشسته بود !


    سکوتم را که دید دستش را زد روی دسته های مبل و گفت: اگر خسته این بخاطر من تو معذوریت نمون برین تو اون اتاق استراحت کنین



    تنها چیزی که الان نمیخواستم تنهایی و استراحت در اتاقی تاریک و گیرافتادن در شبی تار بود !

    اگر تنها می ماندم مجبور میشدم فکر کنم ، به همه آنچه از بعدظهر به این طرف رخ داده بود ، اما من توان روبه رو شدن با آن پاکت و آن راز سربه مهر را نداشتم ..
    در جواب پروانه لب زدم: خوبه همینطوری ...
    -تعارف که نمیکنی؟
    گردنم را کج کردم و مظلومانه گفتم: نه
    به رویم خندید ... یک جورهایی مادرانه ... و برای کسی مثل من که مادر نداشتم .. چقدر طعم این لبخند های مادرانه شیرین بود.
    حس آرامشی وجودم را در برگرفت ، انگاری که بعداز یک مسابقه دو میدانی طولانی رسیده باشی به یک چهره اشنا ... رسیده باشی به یک دست دراز شده که برایت دلگرمی دارد ... برایت در نگاهش محبت دارد !
    نگاهم اینبار از چشمان سبزش فرار نکرد .. ماند همانجا .. وسط نی نی مادرانه اش و او گفت : الی امشب یک چیزهایی از شما برام گفت .. بهنام هم که زنگ زد و گفت با دوستش می خواد بیاد استقبال کردم از این اشنایی ...
    زود گفتم: من ... دوست .. اون مدلی آقای شادمان نیستم .


    لبخندش شدید تر شد ، دستش را گذاشت پشت دستم که روی دسته مبل بود و فشار خفیفی به روی دستم وارد کرد : عزیزدلم ... البته که میدونم نیستی .. من پسرمو میشناسم .. بهنام هرچقدر هم تو روابطش آزاد باشه .. اونقدر وقیح نیست که دختر بیاره خونه من .. یعنی من بچه هام رو اینجوری تربیت کردم .. یادشون دادم پای خواسته هاشون بمونن اما هیچ وقت .. اخلاق رو زیر پا نذارن .

    به رویش مضطرب لبخند زدم ... احساس درونم یک جورهایی پا گذاشتن روی اخلاقیات بود؟!
    برای چند لحظه پلکهایم را روی هم گذاشتم تا بتوانم تمرکز و در نهایت گفتم: مزاحمتون شدم
    -این حرفها چیه ! پس شُعرا ، این همه شعر قشنگ و نغز رو برای کی گفتن؟ بنی آدم اعضای یک دیگرند و دوست گیرد دست دوست ، در پریشان حالی و ...! هوم؟


    اینبار با فراغ بال به رویش خندیدم ... بهنام راست می گفت من پری ، پروانه ، یا همان مادر مقتدر و دوست داشتنی اش را نشناخته بودم!

    بلندشد و خندان گفت: پاشو بیا ببینم دختر خوب پاشو ... حسابی خجالتی هستی ها!
    استکان نیم خورده ام را در سینی برگرداندم و مردد همراهش راه افتادم ، یک راست رفت اتاق کنار اشپزخانه ، در را باز کرد و اشاره ام کرد وارد شوم ، اتاق خوابش بود ، یک تخت دو نفره سلطنتی و رو تختی مرتبی و آنکادر شده ، رنگ اتاقش در طیف سبز بود خنده ام گرفت ، مادر سبز و پسر سوسنی !
    کشوی دراور را کشید و یک تونیک کرم قهوه ای بیرون کشید : مانتوت رو دربیار دخترم گرمه هوا.
    نگاهی به سر و لباسم کردم ، همان مانتوی سورمه ای و مقنعه شرکت تنم بود ، زیرم هم بلوز نخی ساده ای پوشیده بودم ... دلم میخواست راحت باشم اما رویم نمیشد ...


    -
    ممنون

    -بعد از ممنون ...
    -آخه ...
    -تمیزه ها .. هنوز نپوشیدمش ...
    زود پیراهن را گرفتم و گفتم: نه به جان بارانم این چه حرفیه ...
    رنگ به رنگ شدن چهره اش بهم فهماند چه گفتم ، لبم را گزیدم و باز لرزیدن شانه هایش را دیدم .
    رنگی از حزن و درد گوشه لبهایش ، کنار ته مانده لبخندش نقش بست و آهسته پرسید: اسم دخترت بارانه؟
    لپم را از داخل با دندان گزیدم و گردنم را تکان دادم .
    مغموم گفت: خدا نگهدارش باشه .. اسم نوه منم باران بود ...


    اما بلافاصله غم نگاهش را پس زد و دوباره به رویم لبخند زد: راستی همسرت کجاست عزیزم؟

    ضربه غافل گیرانه ای بود ، آمادگی سرهم کردن قصه ای نداشتم و به تقلید از همه این 4 ، 5 سال مجردی زندگی کردن همان دروغ این مدت را ناخودآکاه به زبان آوردم : ایران نیست !
    -جدا شدی؟
    سرم را پائین انداختم و تونیک میان دستانم را نگاه کردم : نه هنوز


    ملایم گفت: جدایی خیلی سخته ... هیچ چیز برای یک زن بعد از دست دادن بچه اش سخت تر از دل کندن از شوهرش و زندگیش نیست ... من هر دوی اینها رو تجربه کردم .. اونم توی غربت .. جایی که نه کس و کارم بودن و نه هم زبونام ...



    آمد نزدیکتر ، کف دستش را گذاشت روی بازویم و گردنم بالا آمد ، در میان چشمهایش هزار حرف نگفته می جوشید
    -وقتی ازدواج میکنی و زن میشی .. وقتی تصمیم میگیری مادر بشی ، دنیات به کل تغییر میکنه ، اون بخشی از دنیا که متعلق به خودت بوده کم کم از بین میره .. و تو به اجبار اما با میل و رغبت همه وجودت رو میریزی تو ظرف یک آدم دیگه .. حالا یا بچه اته یا شوهرت ...
    نفسی گرفت و زهرخند زد : بچه ها بزرگ میشن .. قد میکشین ... تو پیر میشی .. خمیده میشی ... اونا میرن دنبال زندگیشون و تو می مونی و یک زندگی که از تو ادامه پیدا کرده اما دستات خالی مونده ... اینجاست که اگر مرد داشته باشی .. یک همدم .. مونس ... باز اوضع قابل تحمل تره ... اما وقتی مثل من تنها باشی .....
    آهی کشید و رویش را ازم گرفت : خلاصه حواست به بعدترها باشه دخترم


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  3. #113

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا


    رو به روی پنجره ایستادم و قامت گرفتم
    ... از پروانه نپرسیده بودم قبله تان کدام طرفی است ، نمیدانستم اصلا برای خواندن نماز دلتنگی باید رو به قبله ایستاد یا نه؟دلم گرفته بود ..
    ایستادم ونیت کردم ..
    دو رکعت نماز می خوانم ... برای اینکه خیلی دلم برایت تنگ شده خــــدا!


    وبعد چشمهایم را بستم و .....: اللـــــه اکبــــــر...


    همان الله اکبری که موذن زاده دم مغرب خوانده بود و دلم را تکان داده بود !


    درست که خسرو باز هم دروغ گفته بود ... درست که اشکان گفته بود افشین برگشه و آتشی خانمان سوز قرار بود احمری را بسوزاند ... درست که بهنام رفته بود پیش سحر .. پیش زنی که دست به هرکاری می زد تا مردش را داشته باشد ... همان مردی که الی می گفت در آداب پذیرایی از نسوان استاداست و من به شخصه خوب میدانستم اگر بخواهد و تو هم بگذاری بهتر از هر مردی می تواند زنی را آرام کند!!
    همهء اینها درست ... این حس سوزان درون خودم هم درست ... اما آخر ، خدایا... من ... دلم ... برای تو ... برای خودِ خود تو ... تنگ شده .


    الان که دارم می خوانم " ایاک نعبد و ایاک نسعین " .... بعد که می گویم " اهدنا الصراط المستقیم "
    بعدش که میروم رکوع و تو خودت گفتی وقتی ، تو ، بنده من .. وقتی تو می ایستی رو به روی من؛ به نماز ، من آنچنان به تو گوش می دهم که گویی هیچ بنده دیگری ندارم ..



    خدایـــــا ، دلتنگ و تنها و دل شکسته آمده ام پیش تو ...


    خدایــــا ، کسی هست که دلم بی هوا بند شده به او ... کسی هست که اگر بگذارم ... بند دلم ، گره بخورد به او ... بعدش دیگر نمی دانم با پوره های خاکستر شده ام چه کنم ؟!


    بحول لله وقوه اقوم و اقعد ......


    خدایــــا 4 سال اگر ایستادم ... اگر کسی بود که پشتم باشد و کمکم کند بایستم؛ همه به اتکای تو بود ... بخاطر تو بود و حالا که دوباره منم ولباس تنم و دخترم و یک شب سنگین و طولانی ؛ باز هم فقط تو مانده ای برایم !


    رکعت دوم ...!


    قنوت که می خوانم چشمانم نم دار میشود .. ودلم با همه دردهایی که درش هست یک جورایی آرام آرام است !
    می خوانم یا ربی .... و هق میزنم ..
    میگویم : یا الهی .. و شانه هایم می لرزد ...


    سرم را بالا می آورم و نگاهم روی سقف سفید می چرخد و به فارسی دردناک می نالم : خدایا .... کمکم کن ....!


    همان لحظه تقه ای به در می خورد ... میروم رکوع ... در باز میشود .. الله اکبر و در میان سایه های تاریک پاهایی مردانه می آید کنارم ... میروم سجده و بلند که میشوم ... تشهد که می خوانم .. کنارم نشسته ... به خدا که سلام می دهم او هم آرام و کم صدا در میان تاریکی ها به من سلام میکند .


    چشمان نم دارم را میچرخانم طرفش ، نیمی از چهره اش در تاریکی غریبانه نگاهم می کند و نیم دیگر چهره اش دیده نمیشود .
    بی هوا حرفی که شب جلوی درخانه پروانه زده بود از ذهنم میگذرد :
    "
    اگر بدونی من کی ام .. ازم متنفر میشی!"


    از دلم میگذرد تو هم مثل منی، مثل آن زن در آینه که فقط نیمی از خودش را به بقیه نشان میدهد ... تو هم همینطوری .. بهنام به ظاهر شادمانِ من !
    "
    من " آخر افکارم چقدر ترسناک است ...
    رو میگیرم ازش و خودم را ملامت میکنم و او میگوید : ما رو هم دعا میکنی؟بی آنکه نگاهش کنم می پرسم: کی برگشتی؟
    -
    الانجرات نمیکنم بپرسم چی شد ؟ که آشتی کردی یا نه؟ که در این 2-3 ساعت نبودنت چه شد میان تو و زن آبستن گریانت؟
    -
    چراغ رو روشن کنم؟صدایم پر از بغض است : نه .. همینطوری خوبه .
    -....
    حرفی نمیزند و من که نمیدانم چه باید بگویم ، بی هدف و کاملا از روی ناخودآگاه گفتم: مامانت خیلی ماهه صدایش خسته است ، با این حال می خندد .. : پس چی؟ من این وسط باید به یکی می رفتم دیگه !
    گردنم را چرخاندم طرفش : به مامانت رفتی؟
    -
    پس چی؟
    -
    چقدر میگی پس چی!
    -
    پس چی بگم؟و باز خندید ... ولی من خنده ام نمی گیرد ... قلبم بد میزد .. تند میزد ... اضطراب دارم ... و احساس میکنم که پر از گناهم!

    خودش را عقب کشید و مثل من تکیه اش را داد به دیوار .. کمی که گذشت گفت: چته خورشید؟
    -
    سرم درد میکنه ... دلم میخواد بخوابم اما اینجام ....
    انگشت اشاره ام را فرو کردم در گیجگاهم : اینجام پر از فکره .
    -
    آرامبخش میخوایی؟آهی کشیدم : آرامبخش کمه برام .. قرص خواب می خوام
    -
    به عنوان پزشکت توصیه اکید میکنم که این یکبار رو به بهارنارنج اکتفا کنی !


    نیم رخم را دادم سمتش و تلخ لبخند زدم: کی بود 4 ماه پیش می گفت بهارنارنج کافی نیست و به یک دوست احتیاج داری؟او هم مثل من نیم رخش را داد سمتم : خوب یادته نگاهامان در هم بود .. اما از دل هامان مطمئن نبودم !


    -
    کم پیش می آد چیزی یادم بره
    -
    میدونم
    -
    دیگه چی میدونی؟
    -
    یعنی چی؟
    -
    بیشتر وقتها هرچی میگم میگی می دونم .. اینهمه دونسته رو از کجا می آری؟
    -
    من روانپزشکتم .. یادت رفته ؟لب زدم : نه ...
    -
    چرا امشب اینطوری شدی؟چشم هایم دوباره نم دار شد ... اشکهایم را پس زدم و گفتم: اصلا چی شد که این شد ؟ چطوری شد که من و تو به اینجا رسیدیم .... چرا هر چی فکر می کنم هیچی یادم نمی آد ...


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  4. #114

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا

    -چی داره اذیتت میکنه ؟
    رویم را از ش گرفتم و باز به سایه های درختان باغ خیره شدم
    -خورشید؟
    مکث کردم و بعد که خواستم حرف بزنم صدایم داشت می لرزید: چرا به اشکان اون حرف رو زدی؟
    -کدوم حرفو؟
    -اینکه شو... هرمی !
    نفسش را طولانی و کشیده ها؛ کرد و خفه گفت: نمیدونم ... یک آن به نظرم اومد باید اینجوری بگم ...
    -میفهمن ...
    -میدونم
    -بعدش می خوایی چی کار کنی؟ ... بگی اشتباهی شده بود؟
    -برای بعدش بعدا فکر میکنم .... فقط همین بود؟
    -نه !
    -دیگه چی داره اذیتت میکنه؟
    فکری کردم و آن چیزی که واقعا داشت آزارم میداد را به زبان آوردم : تاریخ بازهم داره برام تکرار میشه ...
    -یعنی چی؟
    -الانمو میبینی ؟ دوباره شدم همون خورشید تنها و بی کس و کار قبل ... دستهام خالیه ...


    دستهایم را کشیدم بالا و به کف خالی شان خیره شدم : فقط منم و لباس تنم و باران! درست مثل اون آذر جهنمی ... باز هم دست خالی فرار کردم از خونه ام و همه آشناهام و پناه آوردم به یک خونه!
    با لحنی غریب و پُر .... پُر از آرامش .. پُر از همدردی ... پُر از همراهی لب زد : درست میشه


    برگشتم سمتش ، برعکس من او اصلا ازم رو نمی گرفت ... همانطور نیم رخش در تمام مدت طرفم بود
    -چطوری می خواد درست بشه؟
    -نمیدونم چطوری... ولی بهت قول میدم همه چی درست میشه !
    پوزخند زدم و به طعنه گفتم: جمله قشنگیه .. همه چی درست میشه!
    -خورشید؟
    خودش را جلو کشید ... نگاهش در نگاهم بود و الان .. فقط الان .. این لحظهء گذرا ، ایمان داشتم که قلبهایمان هم به هم نزدیک است ...


    -این حرفی که می خوام بهت بزنم رو تا حالا تو عمرم به هیچ زنی نگفتم .. اما به تو میخوام بگم .
    سکوت کرد و من خیره اش ماندم .
    -تا آخرش باهاتم !
    دلم لرزید ... دلم ... بدتر از زلزله های جهانی لرزید ... بدتر بمباران هیروشیما !
    نگاهش آنقدر جاذبه پیدا کرده بود که چشم هایم که هیچ .. جانم را هم می کشید سمت خودش ... و من ... منی که تا به این حد محتاجش بودم ... و ... بدتر از همه ... پایم لرزیده بودم در کنارش ... نمی توانستم این همه نزدیکی ... واین همه جاذبه را باهم تاب بیاورم ..
    چشمهایم را روی هم گذاشتم و دردمندانه خودم را نهی کردم ... به خودم نهیب زدم که هی !! حواست هست ! نـــــــه!!!


    چشمهایم را که باز کردم از میان لبهایم نالیدم: به ... نام؟
    -جانم؟
    دل زدم: با من اینطوری نکن
    -چه طوری؟
    نفس نفس زنان گفتم: با ... من ... بازی نکن... من.. طاقتشو ندارم .
    حرفی نزد .. فقط با دلخوری خیره ام شد .
    دلخوری اش بهم عذاب میداد و وقتی عذاب می گرفتم .. دست خودم نبود ،کاری از دستم بر نمی آمد جز پرخاش .. جز دوری ... جز همان فرار تکراری!


    رنجیده گفتم : به سحر هم همینو گفتی! به همه همینو میگی .. نه؟؟ وقتی هم سحر اومد پیشت و بهت گفت از منشی ات حامله شده همینو گفتی .. مگه نه؟

    چشم هایش ناباورانه دور صورتم گشت و مبهوت گفت: چی؟!!!
    ناباوری نگاهش داشت می رفت و شکل خشم به خودش می گرفت: کدوم خری گفته سحر ازمنشی من حامله بوده؟
    گیج زل زدم به مردمکهای پر خشمش که دوباره و اینبار بلندتر داد زد : دارم میگم کی همچین چرتی رو پرونده؟
    لب زدم : سحر !


    پوفی کرد و از جایش جست .. وقتی بلند شد آن پوشه زرد رنگ لعنتی را توی دستش دیدم که انداخت روی تخت .
    چرخید طرفم.

    -اونوقت توی ساده هم باور کردی ؟ حرفهای اون دروغگوی بی شرم رو باور کردی ؟؟ آره ؟
    -....
    -با توام ... آرررررررره؟!
    لکنت گرفته تپه تته کردم : آخه ... اون ... خودش .. گفت..
    -دِ دروغ گفته!
    چنگ زد میان موهایش : من هیچ وقت منشی مرد نداشتم !
    گردنم تیز بالا امد ...
    خنده عصبی کرد و گفت: دروغگو ترین آدم عمرم این زن بود!


    از جا بلند شدم و دوقدم رفتم ستمش که برگشت سمتم ، برآشفته گفت : اون هرزه کوچولو از استادش حامله بود !


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  5. #115

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا

    افسرده و با دو بار سابقه خودکشی اومد پیشم ... از استادی برام گفت که باهاش رفته بود باغش ، رفته بود خونه اش ... باهاش خوابیده بود و آخر سر ولش کرده بود !
    سعی کردم کمکش کنم .. اول دارو درمانی .. افسردگی اش خیلی شدید بود .. بعدش جلسات مشاوره .. 4 ماه تموم هفته ای دو سه جلسه می اومد و میرفت تا سرپاشد ... بعدش فرستادمش پیش الی که از اون مرتیکه شکایت کنه اما راضی نشد .. گفت خودش از پسش برمیاد ... رفت و یک مدتی ازش خبری نداشتم .. تا یک روز اومد .. خوشحال بود و زیادی بود شعفش! برام تعریف کرد که چطوری استاده رو به خام سیاه نشونده و انتقامش رو ازش گرفته ... دختر جسوریه .. و راستش من از این جسارتش خوشم می اومد ... بعدش رابطه امون یکمی تغییر کرد تا اینکه خودش بهم پیشنهاد داد .. اولش سعی کردم از خودم دورش کنم .. اما نشد ... هم از اون بی کله گی اش خوشم می اومد .. هم اینکه خودش هم میخواست ... با هم دوست شدیم ... میدونست من اهل بچه بازی نیستم .. از اولش حد و حدود رابطه امون رو براش روشن کردم .. قبول کرد ! مشکلی هم پیش نیومد اون مدت .. تا اینکه یک روز بهم ریخته و اشفته بود سراغم ... برگه آزمایش دستش بود و گفت 4-5ماهه حامله است ... بهش گفتم باید بره از استادش شکایت کنه .. حالا که پای بچه در میون نمیشه لاپوشونی کرد از خانواده اش میترسید ، میگفت اگر بابام یا سهیل بفهمند زنده ام نمی ذارن ... از کورتاژ هم میترسید ... گفت خودش رو میکشه ... هرجور خواستم سرعقل بیاد نشد ... تا بالاخره پای یک معامله پیش اومد و اینکه من آبروش رو بخرم و اونم در عوض یک کاری برام بکنه ....................... نپرس چه کار چون به تو ربطی نداره ! اینی هم که الان دارم برات می گم فقط برای اینکه بدونی اونقدرها هم پست نیستم که بخوام باهات بازی کنم! نه علاقه ای به اینکار دارم و نه تو از اون دسته دخترایی که برام جالب باشن که بخوام باهاشون بپرم!... اگر بهت میگم تا اخرش باهاتم ، قصه اش با سحر و باقی دخترهای دور و برم فرق داره ... من هیچ وقت به سحر یا هر کدوم از اونایی که باهاشون بودم قولی ندادم .. با همشون همون اول شرط و بیعت میکنم که بعدش گله ای پیش نیاد .. در مورد سحر هم اولش یک دوستی ساده بود و آخرش هم یک معامله .. نه خبری از عشق بود و نه ردی از دلگرمی برای آینده !
    -
    یعنی همش بخاطر اون معامله ... باهاش بودین؟
    -
    ببین خورشید ، من هیچ وقت منکر این نمیشم که ازش خوشم نمی اومد .. اما عشق و عاشقی قرارمون نبوده و نیست...
    -
    هیچ وقت نشد که پشیمون بشی .. قبل از اینکه .....؟نشست پای تخت و موهایش را کشید و خسته زمزمه کرد:
    -
    چرا ... همون اوایل .. بعد از خواستگاری پشیمون شدم ... اما هرکار کردم .. به هر دری که زدم نشد ... سحر رو اینطوری که هست نبین ... شیطون رو هم درس میده .. این زن عجوبه ای! یادته اون شب با زیبا –دوستم- اومدم فروشگاه فتوحی؟گردنم را تکان دادم که یعنی آره
    -
    اون یکی از کارایی بود که کردم ... به امید اینکه شاید فتوحی بزنه زیر قول و قرارمون .. ولی دیدی که نشد ...
    کشیده شدم کنارش روی زمین ... نگاهم کرد .. طولانی و عمیق ...
    -
    یک وقت به خودم اومدم دیدم با اون شیطون مجسمه زیر یک سقفم .. چشم باز کردم و دیدم زنم شده ... زنی که همه چی رو میتونه کنترل کنه حتی رابطه مون رو ! بعدش هم که ماجرای دعوای اون شب پیش اومد و این بچه که نمیدونم یکهو از کجا تو زندگیم سبز شد !
    خنده اش گرفت ... خنده ای عصبی و تلخ : یک الف بچه به همین راحتی سوارم شد ... خیلی حرفه ... منی که اینقد ادعام میشد اینطوری رو دست بخورم !
    کلافه موهایش را کشید و نفسش را محکم فوت کرد که بالاخره جرات کردم و پرسیدم: امشب ... امشب چی شد ؟سرش را بلند کرد و به سقف زل زد ... از نیم رخ چهره اش فقط خستگی می بارید ... کم آورده بود!
    -
    قسم خورد که بچه منه ... گفت همون موقعها .. با اون مرتیکه استادش رفته و بچه رو انداخته بوده ... حالا که فکر میکنم .. یادم میاد یک هفته ای غیبش زده بود ... اما بعد از اینهمه دروغی که گفته اگر خود خدا هم بیاد و براش شهادت بده دیگه باورم نمیشه !
    دلم برایش می سوخت : حالا میخوایین چی کار کنین؟با دو انگشت گوشه چشمهایش را فشار داد واخی از ته دل گفت ..... : نمیدونم !
    رویم را ازش گرفتم و به دیوار رو به رو چشم دوختم ... دیگر صدایی از هیچ کداممان در نیامد ... هر کدام در افکار خود فرو رفتیم و ساعت این وسط برای خودش تیک تاک میکرد ...
    امشب از ان شبهایی بود که انگار قرار نیست صبح شود!
    وقتی به عصر تا حالا فکر میکردم باورم نمیشد فقط 5-6 ساعت گذشته انگار هفته ها از ماجرای شرکت و اشکان میگذشت ...
    -
    اون پاکت رو تو ماشین جا گذاشته بودی!
    پلکهایم را محکم روی هم فشردم و فکم را سفت کردم و غریدم:چرا برش داشتی؟و بعد پلکهایم را باز کردم و همانطور پر استیصال و سردرگم نگاهش کردم نفس عمیقی کشید و بی آنکه نگاهم کند لب زد : چون زندگی بچه بازی نیست .
    -
    دلم نمیخواد درباره اش حرف بزنیم .
    برگشت طرفم و نگاهش را انداخت وسط مردمکهایم ... نگاهش در انهمه تاریکی برق داشت ... با همه خستگی و اعصاب خوردی اش برق داشت و انگار این برق... این روشنایی در میان اینهمه تاریکی یک راست مثل تیری مینشست در قلم ...
    گرمم شد ، بلند شدم و ایستادم ..
    اما نمیدانستم حالا چکار کنم ... او نشسته بود و من ایستاده ، وسط اتاق خانه مادرش گم شده بودم !

    -
    خورشید؟با تعلل برگشتم سمتش .. آهی کشید و کف دست راستش را گذاشت روی زانویش و بلند شد ، در همان حال گفت :اشتباه های ما آدما گاهی راه چاره دارن .. گاهی هم ندارن .. بزرگترین اشتباهای زندگی من هیچ راه چاره ای نداشت ... ولی مال تو داره !
    زمزمه کردم: راه چاره اش چیه؟به پاکت روی تخت اشاره زد : اول باید ببینی اون تو چی نوشته ... بعد!
    چشمانم آهسته و با تاخیر از او کنده شد و نشست روی آن پاکت زرد رنگ که در همان حالت بسته اش هم تا الان حسابی جزغاله ام کرده بود چه رسد به اینکه باز شود و شعله هایش به قول اشکان تنوره کشد روی قد و قامت همه احمری ها !
    -
    خورشید !!!!
    سر و قلبم با هم نبض میزد ... بی سابقه گرمم شده بود ... دور خودم چرخیدم و برافروخته گفتم: اینچا چقدر گرمه !
    -
    می خوایی بریم تو باغ؟نگاهم را ازش دزدیدم و خودم را کنار کشیدم ... اینهمه نزدیک بودنش دیگر داشت اذیتم میکرد .
    -
    بیرون هوا خوبه ... میخوایی؟سرم را تکان دادم که یعنی نه! نمیخواهم!!
    دست انداختم زیرگلویم و مقنعه ام را کمی عقب کشیدم ... و رفتم سمت پنجره ؛ بازش کردم وهمانجا ایستادم، باد خنکی وزید ... دستم را گذاشتم روی دیوار و محکم فشارش دادم .. انگار که با دیوارسر جنگ داشته باشم و بخواهم هلش بدهم ... احمقانه بود ... اما جز دیوار چیز دیگری نبود تا بتوانم خشمم را سرش خالی کنم .
    حرکتش را از پشت سر احساس کردم ، رفت سمت تخت و پاکت را برداشت :چی کار میکنی بالاخره؟از فشاری که به دیوار میدادم یکی از ناخن هایم شکست اما اخ نگفتم .. مثل قبلتر هایم دلم ضعف نرفت ...
    بلکه بدتر سفت شدم .. سخت شدم .. تلخ .... شدم و گفتم : الان نه بهنام .. الان نه!
    باشه ای زیر لب گفت :پس من برم .. دیر وقته از بالای شانه چرخیدم و نگاهش کردم ، چشمانم به تاریکی عادت کرده بود و هم میدیدمش و هم نمیدیدمش !
    باز آن جمله کذایی از سرم گذشت :اگر بفهمی من کی ام ......
    افکار مزاحمم را پس زدم و گفتم: امروز خیلی اذیت شدی .. ببخش ..
    جلو امد چیزی بگوید اما قبل از اینکه حرفی بزند صدای زنگ تلفن از هال امد .
    نگاه هردویمان رفت سمت هال ، گیج گفتم : زنگ گوشی منه
    -
    آره .. روی میز گذاشته بودی .. خاموش شده بود .. منم زدمش به شارژ برات .
    بی اختیار اخم نشست بر پیشانی ام ، به چه حقی!!!!
    -
    میرم بیارم برات .. الان پری بیدار میشه !
    رفت و من در دل مواخذه اش کردم که واقعا به چه حقی!!!
    تا برود و برگردد صدای زنگ لعنتی توی سرم بود ، آمد ، آیفون سفید را که داد دستم هنوز اخم داشتم
    -
    نمیخوای جواب بدی؟اسکرین گوشی را نگاه کردم .. خسرو بود!



    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  6. #116

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا



    گوشی کف دستم می لرزید و چشمانم میخ نوار براقِ زیرنام خسرو بود ... اصلا نمی توانستم از نامش چشم بردارم ... برادرم دوباره برگشته بود !
    -جواب بده ..
    با گیجی همراه تعلل گردنم را بالا کشیدم و نگاهش کردم
    -هان؟
    -جوابشو بده ... بذار از خودش دفاع کنه .. این راهش نیست
    مغزم کار نمیکرد .. یک جورایی ماتم برده بود و مثل منگ ها شده بودم .. اما در همان حال از خودم پرسیدم چرا خسرو باید برای او مهم باشد که شب جلوی در خانه مادرش بگوید نگرانت میشه اگر بیاد و ببینه نیستی و آخر شب بگوید جواب بده و بذار از خودش دفاع کنه؟!!!
    از سوال بی جواب متنفر بودم .... همانقدر که از درویی و دروغ های پشت سرهم برادرم بیزار بودم !


    با اینهمه نصحیت بهنام درست بود ، به خودم مسلط شدم و گوشی را گذاشتم کنار گوشم ، تماس که برقرار شد و الو که گفتم ، خسرو مثل سپند روی آتش داد زد : خورشیــــــد؟ دختره ء دیوونه معلوم هست تو کجایی؟؟

    حرفی نزدم .. فقط به هُــــرم نفسهای سراسر خشم وغضبش از پشت خط گوش دادم ..
    -کجا گذاشتی رفتی؟ این شوهر سه هفته ای دیگه چه صیغه ای بوده از خودت درآوردی!


    پس با اشکان حرف زده بود و اطلاعات لازم را گرفته بود ! هنوز از گرد راه نرسیده باز خواستهایش شروع شده بود .. پس خبری از دفاع و توضیح دروغهایش نبود .. قرار بود قصه تکراری محکومیت زنانه من را بشنویم !



    -
    صدامو میشنوی دختره ء نفهم ... میفهمی دارم ازنگرانی سکته میکنم؟

    دادش چین به پیشانی ام انداخت ، بهنام رو به رویم ایستاده بود و در چشمانش نگرانی یا چیزی شبیه به ان غوطه ور بود ...
    همه خودم را جمع کردم و در حالیکه پشت به او میکردم در گوشی زمزمه کردم : بیشتر نگران اینی که الان کجام یا اشکان چی بهم گفته؟
    حجم صدایش را پایین کشید : نگران اون مرتیکه ای ام که الان پیششی! این کیه خورشید ؟ من میشناسمش؟


    خنده ام گرفت و گفتم : یکم برای اینکه نگران مردای زندگی من باشی دیر شده !



    از راه مسالمت آمیز خواست وارد شود ، لحنش را برادرانه کرد و ملایم گفت :

    -ببین خورشید .. میدونم اشکان یک چیزایی بهت گفته .. اما قضیه پیچیده تر از این حرفاست .. تو باید اول به حرفهای من گوش بدی بعد قضاوت کنی ... اینکه تو به همه اعتماد کنی الا برادر خودت انصاف نیست !
    -انصاف چیه خسرو؟ انصاف اصلا برای تو معنی هم داره ؟


    -
    تو باید اول همه حقیقت رو بدونی بعد .... اون پاکتی که اشکان بهت داده همه حقیقت نیست !



    دردناک نالیدم: همه حقیقت؟!! خسروووو؟ حقیقت!! ... می خوای بدونی حقیقت چیه؟ حقیقت اون وقتی بود که تو یک دختر 17-18 ساله رو شوهر دادی به یک بیمار روانی ؛ بدون اینکه از خودت بپرسی چه بلایی ممکنه سرش بیاد ... حقیقت اون وقتیه که گذاشتی رفتی اون سر دنیا بدون اینکه از حال خواهرت مطمئن باشی ... حقیقت اینکه تو خواهرت رو ... من رو ؛ فراموش کردی ... اما من ! همه اون روزها و شبهایی که زیر دست و پاش کتک میخوردم و سگ لرز میزدم تو کمد از ترس اینکه دستش بهم برسه ... همه اون شبهایی که تا خود صبحش شکنجه ام میکرد تا ازم اعتراف بگیره ...... تمام اون شبی که مجبورم کرد روی یک چهارپایه وایستم و به خیال خودش میخواست بخاطر خیانتهام مجازاتم کنه ... (صدایم شکست ) وقتی بایک مرد دیگه اومد سراغم ....

    جیغ زدم : وقتی از ترس فلج میشدم .. وقتی به زور دوا میریخت تو حلقم تا بچه ام رو سقط کنه...
    صدایم از حجم خالی شد و بی رمق نالیدم: به تو فکر میکردم ...!
    چشمانم سوخت و درد نشست به قلبم : حقیقت اینه خسرو ... که تو هیچ وقت ... نبودی !


    گریه ام گرفت ... دستی نشست روی شانه ام .. پسش زدم و از مرد در اتاق فاصله گرفتم .. تمام تنم از یادآوری گذشته به رعشه افتاده بود ...

    گریان در گوشی گفتم : حقیقت ایناست خسرو ... نه دروغهای تموم نشدنی تو !
    بهنام چرخید و رو به رویم قرار گرفت ، در نگاهش نگرانی را میدیدم .. خواست جلو بیاید ، دستم را بالا آوردم و نالیدم : نه ...


    با همه نیازی که آن لحظه در وجودم بود .. با همه بی تابی که نسبت به یک آغوش امن در وجودم دل میزد .. اما الان .. نمیتوانستم بپذیریمش .. الان هیچ کسی را نمیتوانستم ...



    خسرو با صدایی بی نهایت پر درد گفت: خورشیدم .. خواهرم ..

    خواهری که گفت جگرم را سوزاند ... نمیتوانستم ببخشمش .. حالا که گذشته مثل یک دمل چرکی دوباره سرباز کرده بود و می سوزاندم نمیتوانستم ....


    صدایم همراه تنم لرزید و داد زدم: کدوم خواهر؟! کدوم برادری کارهایی که تو با من کردی رو با خواهرش میکنه ؟! اگر من الان یک موجود مفلوک و بدبختم که از سایه خودش هم میترسه بخاطر تویه .. اگر نمیتونم یک زندگی عادی داشته باشم بخاطرتویه ... اگر یک خاطره خوب از گذشته ندارم ... بازم بخاطر تویه ... اگر شبها تا صبح هزار جور کابوس می بینم و نمیتونم بیشتر از یک ساعت بخوابم .. همش ... همش خسرو .. بخاطر تویه !.... میگی خواهر .. اما خودتم می دونی که تو برادر نبودی ... تو هیچی نبودی برام .. هیچی ...



    حالا صدای او هم میلرزید :

    -بذار بیام ببینمت .. به ارواح خاک مامان جواب دارم برات خورشید ... برای تک به تک حرفات جواب دارم ...
    زانوهایم سست شد ... شانه ام را تکیه دادم به دیوار و نالیدم: من که بخشیده بودمت خسرو ... من که می خواستم گذشته رو فراموش کنم و از نو بسازم ... چرا خسرو .. چرا بازهم بهم دروغ گفتی ... چرا؟


    چراغ هال روشن شد ... بهنام هول گفت : پریه

    اما مغز من معنی روشن شدن چراغها ... و پری گفتنش را نفهمید ... مغز من الان فقط دستور حرف زدن میداد .. حرفهایی که باید 4 ماه قبل میزدم و نزده بودم .. حرفهایی که شاید باید 5 سال قبل میزدم و نزده بودم ...


    -
    خورشید .. تو فکر میکنی فقط خودت عذاب کشیدی؟ فکر میکنی من تو بهشت بودم؟ فکر میکنی همه اون سالها کجا بودم؟ کنار ساحل و از تو فراموشم شده بود ؟ به ابلفضل این طور نیست .. از لحظه به لحظه ات خبر داشتم .. از شب به شبت ... اما نمیتونستم .. دستام بسته بود .. کاری ازم بر نمی اومد ... خورشید .. آخ .. خورشید ... تو از هیچی خبر نداری ... زندگی هممون جهنم ِ ...



    بهنام برگشت و چیزی گفت .. اما نشیدم .. فقط حرکت لبهایش را دیدم و چراغ هال که خاموش شد ...

    سردم شده بود ... یخ بسته بودم ... زمان گم شده بود .. یا شاید ؛ جایی در گذشته من و خسرو جا مانده بود ...
    جایی میان آن جهنم دو ساله ... جایی که خسرو میگفت ازش خبر داشته !!!
    خبر داشته .. خبر داشته .. خبر داشته ..!


    بهنام و خسرو با هم و همزمان صدایم زدند .. تکان شدیدی خوردم و به خودم آمدم ...

    حال آدمی را داشتم که از خواب هزار ساله پریده ... بیدار بودم ... بیدارِ بیدار ... تلخ ِ تلخ ... مثل زهر مار ... مثل خود مار !
    دلم میخواست نیش بزنم .. دلم میخواست عذاب بدهم .. به همه که کسانی عذابم داده بودند ...


    کاش واقعا مار بودم و نیش داشتم .. کاش عقرب بودم ... زهر داشتم !

    اشکهایم خشک شده بود و درونم مسموم بود ... خسرو بار دیگر از پشت خط صدایم زد و گفت: بهم بگو کجایی ... باید بیام ببینمت .. باید از خیلی چیزا دورت کنم ..
    نیش نداشتم ... نه !!! ولی ... کینه داشتم!
    پر از نفــــرت بودم .. پر از حس انتقام ... آتش، درونم شعله میکشید ... دیگر چه احتیاجی به باز کردن آن پاکت لعنتی بود ... من خودم به تنهایی برای به آتش کشیدن کل خاندان احمری ها کافی بودم!
    و اولین جرقه شعله هایم سهم خسرو بود وقتی در گوشی سرد و بی روح

    گفتم : تنها چیزی که باید ازم دورش کنی خودتی !

    با ناباوری صدایم زد : خور .... شید !


    -
    ازت .. متنفرم خسرو ... تا عمر دارم ... تا لحظه ای که نفس میکشم ... ازت متنفــــــــــرم !



    و بعد گوشی را پرت کردم توی دیوار و از اتاق زدم بیرون !


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  7. #117

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۹۵-۰۴-۲۳
    نوشته ها
    1

    پیش فرض پاسخ : رمان وقتی حتی زن نیستی ..! | chrysalis کاربر نودهشتیا

    ادامش چیییییییی:/

صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 2101112

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •