نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: داستانهای زیبا و آموزنده ی شیوانا

  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض داستانهای زیبا و آموزنده ی شیوانا


    از پلنگ های زندگی نترسید!

    روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.



    شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب. حتما پلنگ خودش را نشان می دهد. از قضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید، سرانجام با تیرهای بقیه از پا افتاد. یکی از جوانان از شیوانا پرسید: چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالیکه شب های قبل چنین چیزی نمی فتید!؟


    شیوانا گفت: ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند. پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  2. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستنهای زیبا و آموزنده شیوانا معناي واقعي عشق از زبان شيوانا


    معناي واقعي عشق از زبان شيوانا

    شيوانا با دوتن از شاگردانش همراه کارواني به شهري دور مي رفتند. با توجه به مسافت طولاني راه و دوري مقصد ، طبيعي بود که بسياري از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر مي کردند و وقتي به استراحتگاهي مي رسيدند بعضي از مردان پي خوشگذراني مي رفتند. همسفران نزديک شيوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شيوانا بودند. يکي از مردان هميشه براي عيش و خوشگذراني از بقيه جدا مي شد. اما آن ديگري همراه شيوانا و شاگردانش و بسياري ديگر از کاروانيان از گروه جدا نمي شد. يک روز در حين پياده روي يکي , از شاگردان شيوانا از او سوالي در مورد معناي واقعي عشق پرسيد. همسفر خوشگذران اين سوال را شنيد و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:” عشق يعني برخورد من با زندگي! تجربه هاي شيرين زندگي را برخودم حرام نمي کنم. همسرم که در دهکده از کارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما يا بقيه خبردار شد با خريد هديه اي او را راضي به چشم پوشي مي کنم. به هر صورت وقتي که به دهکده برگردم او چاره اي جز بخشيدن من ندارد. بنابراين من از هيچ تجربه لذت بخشي خودم را محروم نکردم و هم با خريد هداياي فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. اين مي شود معناي واقعي عشق!”

    شيوانا رو به شاگرد کرد و گفت:” اين دوست ما از يک لحاظ حق دارد. عشق يعني انجام کارهايي که محبوب را خوشحال مي کند. اما اين همه عشق نيست. بلکه چيزي مهم تر از آن هست که اين رفيق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتي در غيبت او خيانت هم نمي کند، دارد به آن عمل مي کند. بيائيد از او بپرسيم چرا همچون همکارش پي عياشي و عشرت نمي رود؟”

    مرد دوم که سربه زير و پابند اخلاقيات بود تبسمي کرد و گفت:” به نظر من عشق فقط اين نيست که کارهايي که محبوب را خوشايند است انجام دهيم. بلکه معناي آن اين است که از کارهايي که موجب ناراحتي و آزردگي خاطر محبوب مي شود دوري جوئيم. من چون مي دانم که انجام حرکتي زشت از سوي من ، حتي اگر همسرم هم خبردار نشود، مي تواند روزي روزگاري موجب آزردگي خاطر او شود و چه بسا اين روزي روزگار در آن دنيا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمي آيد خاطر او را مکدر سازم و به همين خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقي را در مورد خودم اجرا مي کنم و نسبت به آن سخت گير هستم. “


    شيوانا سرش را به علامت تائيد تکان داد و گفت:” دقيقا اين معناي عشق است. مهم نيست که براي ربودن دل محبوب چقدر از خودت مايه مي گذاري و چقدر زحمت مي کشي و چه کارهاي متنوعي را انجام مي دهي تا خود را براي او دلپذير سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگرداني. بلکه عشق يعني مواظب رفتار و حرکات خود باشي و عملي مرتکب نشوي که محبوب ناراحت شود. اين معناي واقعي دوست داشتن است.”




    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  3. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستنهای زیبا و آموزنده ی شیوانا


    فقط خوش بدرخش

    روزی آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد. او در کار خود بسیار ماهر بود و میتوانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه کند. در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از او کاهش یافت و چند هفته که گذشت دیگر هیچکس سراغ او نرفت. دلیل این عدم استقبال مردم از او، بدگویی آهنگر جوان از آهنگر پیر قبلی دهکده بود که با وجود سن زیاد به کسی کاری نداشت و اصلا هم از ورود آهنگر جوان به دهکده گله مند نبود. اما برعکس او آهنگر جوان حتی یک لحظه از بدگویی و تهمت و افترا علیه آهنگر پیر دریغ نمی کرد. سرانجام مدتی که از بیکاری آهنگر جوان گذشت او نزد شیوانا آمد و به او گفت: "استاد می بینید چه بلایی سرم افتاد! این آهنگر پیر و مکار با مظلوم نمایی و سکوت خودش کاری کرد که مردم دهکده از من گریزان و به سمت او متمایل شوند. دیگر کاری از من ساخته نیست و به ناچار باید هر چه زحمت کشیده ام را زیر قیمت بفروشم و از این دهکده بروم. بگذار مردم دهکده مجبور شوند از جنس های نامرغوب همین آهنگر پیر و قدیمی و ناوارد استفاده کنند تا قدر مرا بدانند."

    شیوانا با لبخند گفت: "تو خودت به تنهایی به قدر کافی مهارت و شایستگی داری که مورد تحسین اهالی قرار بگیری. اگر کاری به کسی نداشتی و با هنر و مهارتی که داشتی توانمندی و برتری خود را اثبات میکردی سالها بین مردم خوش می درخشیدی و کسی با تو دشمن نمی شد. اما چون همه چیز را برای خودت میخواستی و حرص چشمانت را کور کرده بود با وجودی که این همه امکان و استعداد برای جذب اهالی داشتی با حسادت بی مورد و دشنام و اهانت به کسی که سکوت میکرد و چیزی نمی گفت خودت با دست خودت نزد مردم حرمت خودت را از بین بردی. برای محبوب شدن نیازی به بدگویی و تهمت و دشمنی نبود. تو همین طوری محبوب دلها بودی. خودت باعث تنهایی و کنار گذاشتن خودت شدی. کافی است خرابکاری های گذشته را طوری ترمیم کنی و دست از سر آهنگر قدیمی دهکده برداری و به کارخودت بپردازی. خواهی دید که چند سال دیگر هنر و مهارتت دوباره تو را محبوب خواهد ساخت. البته به شرطی که دست از حرص و حسادت برداری."

    آهنگر جوان لبخند تلخی زد و گفت: "در این دهکده آنقدر خرابکاری کرده ام که گمان نکنم به سادگی از خاطر اهالی برود. به دهی دیگر می روم و آنجا این گونه که گفتید زندگی میکنم."
    روز بعد آهنگر جوان اسباب و وسایلش را جمع کرد و به دهکده مجاور رفت و آنجا برای خود از نو کارگاهی ساخت و به کار مشغول شد. اما این بار به هیچکس کاری نداشت و سرش به کار خود مشغول بود. یکسال بعد شیوانا از آن دهکده می گذشت. اهالی دهکده خود را دید که اطراف مغازه آهنگر جوان جمع شده اند و به او سفارش کار می دهند. شیوانا نزدیک او رفت و جویای حالش شد. آهنگر جوان با خنده گفت: "می بینید استاد نه تنها اهالی این دهکده جدید از کار من استقبال کردند بلکه اهالی دهکده شما هم از راه دور میآیند و به من سفارش می دهند و حسابی سرم شلوغ است. همان آهنگر پیر دهکده شما هم وقتی سرش شلوغ می شود کارهای اضافی اش را به من ارجاع می دهد. انگار حق با شما بود برای محبوب شدن نیازی به دشمنی و حسادت و کینه ورزی و تهمت به دیگران نیست. هر انسانی اگر با تکیه بر استعداد و توانایی خودش خوش بدرخشد مورد تحسین و استقبال بقیه قرار می گیرد و در حد لیاقت خود محبوب جمع می شود. '' فقط باید کاری به کار دیگران نداشت و خوش درخشید!"


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  4. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانهای زیبا و آموزنده ی شیوانا

    ريسمان ذهنى

    شيوانا به همراه تعداد زيادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسيدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شيوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر يک از اعضاى گروه اسم حيوانى را درست کردند و با صداى بلند اين اسامى ناشايست را تکرار کردند. شيوانا سکوت کرد و هيچ نگفت.
    وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شيوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقريبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد کردند.

    شيوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل کرديد و در تمام مسير با اين انديشه کلنجار رفتيد که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه نداديد!؟ شما همگى از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد کرديد اما از اين نکته کليدى غافل بوديد که همين افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همين الآن هم بخش اعظم فکر و خيال شما را اشغال کردند.

    اگر حيوانى که وسايل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهى کرد. آن جوانان با يک ريسمان نامريى که خود سازنده آن بوديد اين کار را کردند. در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کرديد و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خويش تکرار کرديد.

    شما با ريسمان نامريى که ديده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌ايد. و آنقدر اسير اين بازى بوده‌ايد که هدف اصلى از اين سفر معرفتى را از ياد برده‌ايد. من به جرات مى‌توانم بگويم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با يک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود يدک بکشيد هرگز نمى‌توانيد ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشيد و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  5. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانهای زیبا و آموزنده ی شیوانا


    برای یاد گرفتن فراموش کن!



    آفتی عجیب و ناشناخته به جان ذرت‌های دهکده شیوانا افتاده بود و محصولات تعداد زیادی از کشاورزان را از بین برده بود. شیوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و گفت: "دوست کشاورزی دارم در یکی از روستاهای دوردست که حتما روش دفع این آفت را می‌داند. می‌خواستم یکی از شما را انتخاب کنم و همراه با نمونه محصولات آفت‌زده نزد او بفرستم تا روش پیشنهادی او برای درست کردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را یاد بگیرد. چه کسی پیشقدم می‌شود؟"

    یکی از شاگردان شیوانا که حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود قدم پیش گذاشت و گفت: "من آن‌قدر دانش و اطلاعات دارم که به محض این‌که دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد سریع یاد می‌گیرم. من می‌روم!"

    شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت: "اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازه‌کار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاری‌ات علیه او استفاده نکن!"

    همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آنها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آنها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت: "چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط ‌کنیم می‌توانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود."

    او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفت‌زده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.

    شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزییاتی وصف‌ناپذیر تک‌تک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سمپاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد بلافاصله در عرض کم‌ترین مدت قابل تصور آفت‌ها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد."

    شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند: "آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بی‌نظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزییات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد."

    شیوانا پاسخ داد: "آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد و به همین خاطر موقع یاد گرفتن درس‌ها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پرده‌ای شد بین او و درسی که می‌گرفت و به همین خاطر به جای حرف‌ها و درس‌های استاد فقط صدای دانش خود را می‌شنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درس‌ها را فرا گرفت و به همین خاطر همه جزییات را با دقتی وصف‌ناپذیر درک کرده بود. برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد.

    دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده می‌شد مثل یک فرد تازه‌کار و مشتاق ظاهر شد توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر می‌شوند. یادگیری آنها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند. به همین سادگی."


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •