نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: پند نامه (داستان های آموزنده)

  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    Post پند نامه (داستان های آموزنده)

    نگاه مثبت



    نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:

    "چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.

    دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟

    گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
    پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟

    كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!

    گفتم نميدونم كيو ميگي!

    گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!

    گفتم نميدونم منظورت كيه؟

    گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!

    بازم نفهميدم منظورش كي بود!

    اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه…

    اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،

    آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه…

    چقدر خوبه مثبت ديدن…

    يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟

    حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!

    وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم…

    شما چي فكر ميكنيد؟

    چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم.


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  2. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    12-12-07
    نوشته ها
    65

    Talking در باز

    پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند چهار اندیشمند بزرگ کشور فرا خوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:در اتاق به روی شما بسته خواهد شد وقفل اتاق قفل معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید.اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانبد در را باز کنید و بیرون بیایید.))پادشاه بیرون رفت و در را بست.سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند.اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آن اعداد را نوشتند و با آن اعداد شروع به کار کردند اما نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود.آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است.او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد.پس از مدتی او برخاست،به طرف در رفت،در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!اما آن سه تن هنوز مشغول کار بودند.آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد!وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت،گفت((کار را بس کنید.آزمون پایان یافته است.من نخست وزیرم را انتخاب کردم.))آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: ((چه اتفاقی افتاد؟او کاری نمی کرد،او فقط در گوشه ای نشسته بود.او چگونه توانست مسئله را حل کند؟))مرد چهارم گفت: ((مسئله ای در کار نبود.من فقط در سکوت نشستم و کاملا ساکت شدم.به خودم گفتم که از کجا باید شروع کنم؟نخستین چیزی که هر انسان هوشمند از خود باید پرسید این است که آیا واقعا مسئله ای وجود دارد یا نه؟... اگر مطمئن شد آنگاه از خود خواهد پرسید،چگونه می توان آن را حل کرد؟
    اما اگر مسئله ای وجود نداشته باشد و تو سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت و هرگز از آن بیرون نخواهی رفت... پس من فقط رفتم که ببینم آیا در،واقعا قفل است یا نه و دیدم باز است.((پادشاه گفت:آری،رمز در همین بود.در قفل نبود.من منتظر بودم که یکی از شما،پرسش واقعی را بپرسد.اما شما شروع به حل آن کردید;در همین لحظه بود که نکته را از دست دادید.اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمیتوانستید آن را حل کنید.این مرد،می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد.پرسش درست را او مطرح کرد.

    این داستان دقیقا مشابه وضعیت بشریت است،چون در رحمت الهی هرگز بسته نبوده است و خدا همیشه منتظر ماست.اما انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است.....
    ویرایش توسط Masud_1375 : Monday 02 September 13 در ساعت 14:36

  3. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    12-12-07
    نوشته ها
    65

    پیش فرض قورباغه ها

    چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها داخل گودال عمیق افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است،به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مرد.دو قورباغه این حرف هارا نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند.اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.خارج شد.وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: ((مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟))
    معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

    ناپلئون هیل:
    اگر کاری که می خواهید بکنید درست باشد و آن را باور داشته باشید
    ،درنگ نکنید و به گفته های دیگران توجه نکنید

  4. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانک


    لطفا این کار را نکن!

    پسرک پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟»

    پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!»

    دوباره پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟». پدر جواب داد: «خب روی یک تکه کاغذ بنویس بگذار توی جیبش».

    صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد با این مضمون: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  5. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانک


    وصیت نامه مرد خسیس!

    روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.

    زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.

    البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند!


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  6. #6

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : پند نامه (داستان های آموزنده)


    کشاورز و ساعتش

    روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

    ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

    بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

    کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.

    کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

    کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

    پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

    بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.

    کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.

    پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

    پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

    ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.

    هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  7. #7

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : پند نامه (داستان های آموزنده)


    تدبیر درست!

    در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد

    شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.

    بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .

    مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:.... پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس

    بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید.

    سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.


    نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :

    تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  8. #8

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : پند نامه (داستان های آموزنده)


    بیسکویت سوخته

    زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!

    در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

    یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد.
    و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.

    همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟

    او مرا در آغوش کشید وگفت: مادر تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    اما در طول این سال ها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایداردرک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.

    این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
    کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگهدارید.


    بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!!!




    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  9. #9

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    11-01-28
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : پند نامه (داستان های آموزنده)


    آیینه و شیشه


    جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
    عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
    گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
    بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
    گفت: خودم را می بینم !
    عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
    آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
    اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
    این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
    وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
    اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !

    تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  10. #10

    پیش فرض پند نامه (داستان های آموزنده)

    می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
    شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
    مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
    شمس پاسخ داد: بلی.
    مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
    ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
    ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
    ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
    - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
    - پس خودت برو و شراب خریداری کن.
    - در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
    ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

    مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
    تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.

    آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

    هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.

    در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."

    آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد
    . مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"

    سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

    زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

    در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند "

    رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است"
    شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
    رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

    آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

    شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.

    این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

    کتاب ملاصدرا. تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •