نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: داستانهايي از جن

  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    70-01-01
    نوشته ها
    4,519

    پیش فرض داستانهايي از جن

    زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهد و با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار و اذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت .
    21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تاحالا باهم هیچ مشکلی نداشتیمولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطرمشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال ز من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد.
    دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،میتوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند. غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران – نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومان پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومان از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند. زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است. گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد جن ها آمدند آنرا بردند و به من گفتند لیاقت نداری. دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت او بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن و یک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم.
    صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود. در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دو ماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند و مرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط و نشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دخترم به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آمدند ومرا نمی زنند.تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها داشتم اگر می خواستم می توانستم آنها را ببینم.


    منبع:
    کد:
    http://www.persianstar.ir/post-3.html

  2. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    70-01-01
    محل سکونت
    تهران
    سن
    45
    نوشته ها
    566

    پیش فرض پاسخ : داستانهايي از جن

    سالها قبل دوستی داستانی از جن تعریف می کرد که در نوع خود شنیدنی است.
    در گذشته نه چندان دور در روستایی، خانواده ای زندگی می کرد که از چندی قبل خانه قدیمی آنها محل رفت و آمد گربه ای سیاه رنگ با هیکلی به نسبت درشت شده بود. البته حضور این گربه علاوه بر اینکه موضوع عجیبی نبود بلکه هیچ آزاری برای خانواده نیز تولید نکرده و جالب اینکه فقط در زمان خوردن ناهار در کنار سفره حضور پیدا کرده و منتظر تعارف اهالی خانه می ماند و پس از خوردن مقداری غذا راه خود را گرفته و از حضور ناپدید میشود.
    این ماجرا چندی ادامه یافت تا اینکه حضور همیشگی گربه سیاه در کنار سفره ناهار برای مرد صاحب خانه کمی عجیب جلوه کرده و پس از چندی کنجکاوی در احوالات گربه مرموز تصمیم می گیرد تا سر از کار حیوان در آورد. روزی مطابق معمول گربه در زمان ناهار حضور یافته و پس از خوردن چند لقمه حرکت کرده و ناپدید میشود. در طول مسیرش از چندین پشت بام متصل به هم عبور می نماید و پس از گذشتن از چندین خانه وارد حیاط خانه ای بسیار قدیمی و متروک شده و مستقیم به سمت حجره ای مخروبه و بزرگ می رود غافل از اینکه مرد صاحب خانه نیز با فاصله ای مطمئن و دور از نظر او را تعقیب می نماید.
    داخل حجره سه گربه کوچک دیگر حضور داشتند که با ورود گربه سیاه بزرگ به شکل منظمی در کنار یک دیگر ایستاده و ناگهان در مقابل چشمان مرد صاحبخانه غبار غلیظی اطراف گربه سیاه را گرفته و در چشم بر هم زدنی اندامی شبیه به انسان اما درشت و قویتر با پوششی سیاه رنگ بر بدن نمایان می گردد و شروع به صحبت کردن با گربه های دیگر می نماید. مرد صاحب خانه در حالی که بسختی نفس می کشید از گوشه پنجره شکسته یکی از پنجره ها به فضای نیمه تاریک حجره نظر دوخته بود اما از جایی که ایستاده بود توانایی دیدن صورت یا شنیدن واضح صدای مکالمه آنها را نداشت و از طرفی بشدت ترسیده بود و خود را برای کاری که انجام داده بود لعنت می کرد.
    شب طولانی و سختی بر مرد صاحبخانه گذشت و تا سپیده دم در تفکرات خود غوطه ور بود تا اینکه تصمیم خود را گرفت، بر ترسهای خود غلبه کرد و منتظر رسیدن وقت ناهار شد. آن روز به سفارش مرد غذایی در خور میهمانی عالی قدر پخته شد اما جوابی از طرف مرد صاحبخانه به زنش داده نشد که این غذا برای کدام میهمان تهیه میشود. طبق روال گربه سیاه پس از گستردن سفره ناهار حاضر شده و پس از چیدن غذا با فاصله در کنار آن نشست اما غیر از مرد صاحبخانه و گربه کسی در اتاق حضور پیدا نکرد. زن و 3 بچه مرد در اتاق دیگر سفره ای گسترده و مشغول تناول غذا شده بودند و این دستور اکید مرد به آنها بود. گربه چندی به مرد خیره ماند و مرد نیز نگاهش را به چشمان نافذ و براق گربه سیاه دوخته و ناگهان لب گشود و خطاب به گربه گفت من از راز شما خبر دارم و روز گذشته شما را با آن گربه ها دیدم پس بفرمایید جناب و غذا میل کنید.
    به محض اینکه کلام مرد به اتمام رسید گربه سیاه جستی زده و به سوی مرد پرید و با پنجه خراشی زیر چشم او انداخت و بلافاصله از نظر ناپدید شد.
    سالها از آن ماجرا گذشت اما علیرغم التیام زخم پنجه گربه سیاه، تا زمانی که مرد صاحبخانه زنده بود اشک چشم او متوقف نگردید بود و همچنین از گربه سیاه نیز خبری نشد.

    موفق باشید.
    نه به استری سوارم.....نه چو ُاشتر زیر بارم
    نه خداوند رعیت................نه غلام شهریارم

  3. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    70-01-01
    محل سکونت
    تهران
    سن
    45
    نوشته ها
    566

    پیش فرض داستانهايي از جن

    حمام


    مادر از پله ها پائین آمد، امیر را دید که هم چنان مشغول تعمیر آبگرمکن است . به گوشه در زیر زمین تکیه داد و گفت: امیرجان تو از ساعت چهار بعد از ظهر توی این سرما داری با این آبگرم کن ور می ری، آخه این چه کاریه؟ ول کن، خسته نشدی؟ حالا حموم نرو، چی می شه به خدا خیلی حوصله داری، من به جای تو خسته شدم.
    امیر جوان قوی هیکل و چهارشانه بوری بود . رو به طرف مادر کرد، تمام صورت و پیراهنش دودی و سیاه شده بود گفت: نه ننه، ببین اصلاً مشکلی نداره، تمام لوله ها رو پاک کردم، سه دفعه کاربوراتورو سرویس کردم، نفت می آد، روشن می شه، تا بالای سرش هستم کار می کنه، باورت نمی شه دو قدم اونور می رم خاموش می شه.
    مادر گفت: خب مادر حالا نزدیک عیده خود تو که حاجی فیروز کردی، برو بیرون یه کاسبی هم بکن!... ول کن دیگه شب شد . حتماً خرابه دیگه، شاید هم ایرادی داره من روی اجاق گاز آشپزخونه آب گرم می کنم، بیا دست و صورتت رو بشور، ولش کن هوا سرده، می چایی!
    امیر با کف دست چندبار به بدنه آبگرمکن زد و گفت نه مادر زیررزمین گرمه، خونه هم خیلی قدیمیه، ببین چه پایه ها یی داره،قدیمی ها هم چه کارهایی می کردن . نزدیک یک متر پایه زده، زیرزمین رو طوری درست کرده
    که تابستون خنک، زمستون گرم باشه، این دفعه دیگه جوری سرویس کردم که خراب نشه.
    الآن تموم می شه.
    میخوای برات چایی بیارم ؟
    اگه بیاری که خیلی نوکرتم مادر.
    میگم این داداش جا بوده پیدا کرده، اومده کجا نشسته؟ این خونه باستانیه، همه چیزش کهنه و عتیقه است، تو پنجره های زیرزمین رو ببین، یا این درشو،
    توی حموم هم سکو داره، می خواسته وقتی از گرمابه بیرون می آد، بشینه روی سکو خستگی درکنه، عرقش خشک شه، بیرون اومد نچاد.
    مادر نگاهی به دورو بر خود انداخت: آره مادر خونه کهنه ایه، دیگه مردم این جور جاها رو دوست ندارن همه دنبال آپارتمان جمع و جور و تر و تمیز و شیک هستن، بشین من برم چایی بیارم.
    مادر با یک سینی در دست وارد شد. یک لیوان چای و یک قندان در سینی بود. بیا مادر باز که سرتو کردی تو اون ولش کن، بیا یه چایی بخور، من برم شام رو حاضر کنم. راستی امیر جان شب عیده داداشت هم که رفته مسافرت، ما هم که نمی تونیم عید را سراسر اینجا بمونیم . می تونیم؟ ما هم رفت و آمد و برو و بیا داریم. می گی چه کار کنیم؟
    هیچی ننه، داداش گفت بعضی وقتها یه سر بزنیم، نه این که دائم اینجا باشیم . امیر نگاهی به مادر کرد و بعد گفت عجب آبگرمکن ناجوریه، همه چیزش سالمه، کهنه هم نیست، اما روشن نمی شه،اشاره به کبریت کرد که عجیبه! خب حالا نفت رفت تو مخزن، اون کبریت رو به من بده
    گوشه دیوار بود، مادر کبریت را برداشت به او داد . امیر جرعه دیگری چای نوشید،کبر یتی روشن کرد، مخزن مشتعل شد ، آتش شعله ور بود، امیر مشغول نوشیدن چای شد، تا لیوان را خالی کرد آن را در سینی گذاشت
    دستت درد نکنه، عجب چسبید.
    نوش جونت، اگه می خوای باز هم برات بیارم ، نه مادر صبر کن ببینم چی شد، من خیلی خسته شدم، این دفعه حتماً می گیره!... عیبی نداره، عوضش آب گرم شد، دوش گرفتی خستگی از تنت بیرون میره.
    آبگرمکن صدایی کرد، بعد ساکت شد، امیر دوباره به کوره نگریست آتش از شعله افتاد: ای که هی، سگ مصب، باز خاموش شد
    ولش کن مادر حتماً یه ایرادی داره که تو سر در نمی آری نه مادر همه چیزشو بازکردم تمیز کردم . نفت رو عوض کردم، هیچ ایرادی نداره اما چرا کار نمی کنه، من موندم؟
    مریم وارد زیرزمین شد: سلام داداش چه کار می کنی؟ از صبح تا حالا اومدی تو زیرزمین بیا بالا، تلویزیون فیلم داره، باز سر خود تو به یه چیز گرم کردی، ول کن، چه کار داری، حالا امروز حموم نرو، فردا می ریم خونه، میری حموم، دیگه چرا پیله میکنی؟!
    به سلام مریم خانم غرغرو .... باز اومدی، رسیدن به خیر، خوش اومدی، صفا آوردی، چی چی می گی؟ بحث بر سر حموم نیست، بحث حیثیتی شده، باید روی این دستگاه رو کم کنم .
    خیال کرده، حریف من می شه، این آبگرم کن خراب نبود، من تا حالا نشنیدم زن داداش بگه خرابه، همیشه هم روشنه.
    مریم گفت. « شاید توی نفت آب باشه »
    آب؟ توی نفت؟ ممکنه ... بذار دوباره نگاه کنم . به داخل مخزن نگاه کرد . چیزی معلوم نبود، امیر مخزن نفت را از آبگرمکن جداکرد، داخل تشت ریخت، اما نفت هم خالص بود و آب در آن نبود، دوباره مخزن را نصب کرد، و نفت در آن ریخت، دوباره شیرکاربراتور را زد، میله را برداشت نفتی کرد، روشن و داخل مخزن نمود، دوباره سر و صدا بلند شد و نفت مشتعل شد.
    مریم گفت: می گم داداش پای من خوبه ها، الآن می بینی که روشن شد. امیر با خونسردی گفت: شاید داداش راضی نبوده ما حموم بریم مریم با شیطنت گفت نه بابا این حرفو نزن، داداش خیلی آدم دست و دلباز و لارجیه.
    امیر اخم کرد و گفت: پس چرا این خاموش می شه ؟
    کو این که داره با سر و صدا می سوزه!
    دلت رو خوش نکن، الآن پت پت می کنه خاموش می شه !
    مریم دستی به آبگرمکن کشید و گفت: خب ای آب گرمکن عزیز خواهش می کنم خاموش نشو. داداش من خسته و روغنی و نفتی شده بذار بیاد خودشو بشوره، بعد خاموش شو بارک ا ...
    امیر خندید: حتماً هم الآن حرف تو رو شنید، دیگه خاموش نمی شه،
    ناگهان صدایی از حمام خارج شد. گویی کسی گفت پس چی؟
    همه به هم نگاه کردند.
    «چی بود »
    « نمی دونم »
    « جواب منو داد »
    « گفت پس چی »
    امیر خندید، همه در اثر سرما و بی آبی خل شدیم، این دستگاه کار نمی کنه، منم خسته شدم، خواستی روشن شو، خواستی نشو، به جهنم، من با آب کتری خودمو می شورم، فهمیدی؟ دوباره صدایی به گوش رسید که گفت باشه!
    مریم خندید: داداش تو هم سر به سر ما می ذاری، چطوری این صدا رو در می آری که از تو حموم شنیده می شه!؟
    « من صدایی نکردم »
    مادر گفت: نترسید، این صدا از خونه همسایه می آد بعد به طرف حمام رفت چراغ را روشن کرد و وارد شد، کسی در آنجا نبود، اما برای لحظه ای احساس سنگینی کرد، گویی موهای بدنش سیخ و پوست آن بی حس شده است . بیرون آمد : اینجا هم کسی نیست،
    امیر گفت: خونه همسایه؟ فکر نمی کنم، صدا از تو حموم می آد.
    مریم گفت: داداش بیا ول کن، بریم، به خدا تو هم حوصله داری ها.
    امیر گفت: هی سروصدا نکنید حموم روشن شده، گرگرفته، فکر می کنم درست شد، بعد به سوی پله ها حرکت کرد، روی پله اول نشست و گفت اگه برم طرف پله ها معلوم می شه، رفت و منتظر ماند، مادر و مریم هم روبروی آبگرمکن نشسته، به شعله های آتش خیره شد بودند، مخزن به راحتی می سوخت دریچه لوله هم براثر حرکت گرما تکان می خورد و صدا می داد.
    درست شد . حالاباید حوله بردارم بیام.
    امیر نگاهی به آبگرمکن انداخت، حالا مطمئن بود که درست شده است . خوشحال بود،
    خب بازم بگید، امیر کاری از دستش بر نمی آد دیدید آبگرمکن قراضه رو چط وری راه انداخت. ای والله نداره وا... داره.
    امیر برای جمع آوری اسباب حمام به همراه مادر و خواهرش از زیر زمین خارج شد و بعد از دقایقی به تنهایی به طرف زیرزمین بازگشت، از پله ها پائین رفت و وارد زیرزمین شد، ناگاه احساس سنگینی کرد، حس کرد فضا روی بدن او فشار می آورد، تصور کرد بخاطر سوز و سرمای هواست، در حمام را بازکرد، وارد شد، در را بس ت، روی سکو نشست، وسایل خود را به کناری نهاد . لباس های خود را بیرون آورد، ناگهان احساس کرد که کشیده ای به پشت گردن او خورد، وحشت کرد، از جا پرید، قبل از آن که بجنبد، دو کشیده به صورت او اصابت کرد، بعد ضربه ای به پشت سرش خورد، و به زمین افتاد. فریاد کشید و کمک خواست، بعد کوشید از جای خود برخاسته، به سوی در برود.
    قبل از آن که به در برسد ضربات گوناگونی روی سروصورت و سینه و بدن خود احساس کرد، به در نزدیک شده بود، دوباره ضربه ای او را به عقب پرتاب کرد، کوشید با دقت به اطراف نگاه کند و ضارب یا ضاربین را بشناسد، اما تنها سایه هایی را می دید، صداهای زیری به گوشش می رسید، گویی نوار ضبط صوت گیر کرده است، صداها مفهوم نبود. اما گاه صدای خنده ای می شنید . کوشید از جا بلند شود . دوباره فریاد زد مامان مامان... اما مادر و خواهرش مشغول تماشای تلویزیون بودند، و به علاوه به دلیل سوز و سرما درها را محکم بسته بودند، و چون در حمام بسته بود، صدای امیر هم از زیرزمین بیرون نمی رفت.
    برای لحظه ای به پشت روی زمین افتاد، یک نفر روی او افتاده و با شدت به او فشار می آورد . اما وقتی با دو دست خود می کوشید او را از خود دور کند چیزی نبود . هیچکس روی او نبود . اما در عین حال سنگینی یک نفر را واقعاً روی خود احساس م ی کرد. به علاوه یک نفر گلوی او را به سختی فشار می داد، احساس خفگی می کرد، در عین حال گویی چند نفر به او مشت و لگد زده و او را نیشگون می گیرند. فکر کرد الآن خفه خواهم شد. تمام قوای خود را جمع کرد، به سختی از جا برخاست . به هر زحمتی بود، خود را به در رساند، دست او روی در بود . ضربه ها قطع شد . در را گشود، تقریباً لخت از پله ها بالا رفت . احساس می کرد، هنوز مورد آزار و ضرب و شتم است، به حیاط که رسید، فریاد زد و کمک خواست.
    لحظه ای بعد مادرش پنجره را گشود، چیه چی شده؟ چرا داد می زنی؟ بعد چشمش به وضع بدن امیر افتاد . پنجره را بست و فوری به طرف حیاط دوید . امیر روی پله های ورودی افتاده بود، لباس به تن نداشت . اما تمام صورت و بدن او کبود و سیاه بود.
    چی شده مامان؟ نکنه آبگرمکن ترکیده؟ ها مامان؟
    امیر با صدای گرفته و وحشت زده ای گفت: نه بابا آبگرمکن چیه؟ یه عده داشتند منو خفه می کردند، می زدند، می کشتند.
    وا به حق چیزهای نشنیده، کی تور رو می زنه؟ اونجا که کسی نبود.
    مادر نگاهی به او کرد.
    امیر گفت، اگه نبوده، این وضع من چیه؟ ببین تمام بدنم کبود شده »
    مریم سر رسید و گفت مادر حالا وقت سئوال جواب نیست، داداش سرما می خورده، بذار بریم تو اتاق. هر سه با عجله از پله ها بالا رفته و ارد اتاق شدند . امیر کوشید لباس های خود را به تن کند .
    در همین حال سروصدای زیادی در حیاط بلند شد . هرسه با نگرانی به هم نگاه کردند . بعد ناخودآگاه به سوی پنجره آمده، پرده را کنار زدند، چشم های هر سه گرد شده، به هم نگریستند، باور کردنی نبود، در داخل حیاط تعداد زیادی اسب و الاغ دیده می شد، انواع دیگری از حیوانات ریز مثل موش و گربه و سوسک از درودیوار بالا می رفتند
    امیر گفت مامان این ها کجا بودن اینا از کجا اومدن؟ این همه حیوون توی حیاط چه می کنن ؟ نمی دونم مامان، ولی شاید خیالات می کنیم؟ اما یکی دو تا که نیستن، اینجا چه خبره.
    امیر گفت: گفتم تو حموم چه خبره؟ داشتند منو می کشتن، یکی دو تا نبودن، منو مثل بادکنک به این ور و اون ور می کوبیدند.
    مادر پرده را انداخت و عقب آمد . بسم الله گفت. مریم عقب تر آمد، دست مادر را گرفت، امیر پیراهن خود را پوشیده و به آنها نگاه کرد، تمام صورت او کبود و سیاه بود . احساس درد و گرفتگی در تمام بدن داشت.
    امیر: حالا می گی چی کار کنیم... نمی شه خونه رو ول کنیم . اینجا رو به ما سپرده ان.
    ناگهان صدای خنده عده ای از حیاط بلند شد . گویی درحال دست انداختن و مسخره کردن آنها بودند، مادر دوباره پرده را کنار زد، پشت پنجره موجودی عجیب و غریب ایستاده بود، تاحدودی شبیه میمون بود، ا ما گوش های بلند و لوزی شکل و صورتی بیضی شکل داشت، صورت او کاملاً چروکیده بود . که در آن فقط دو چشم دیده می شد . چشمانی گرد بدون پلک
    و ابرو . در داخل کاسه گرد چشم او مردم کی به سرعت می چرخید، دستهای او دراز بود،پاهایش هم چنین بود. آن موجود گویی پشت پنجره گوش ایستاده بود.
    مریم فوری پرده را انداخت.
    مادر این چی بود؟ داداش تو هم دیدی؟ دوباره صدای خنده ها بلند شد. امیر همچنان که می لرزید گفت جمع کنید بریم، نباید اینجا بمونیم و ... هر سه به سوی کیف و وسایل خود رفتند، همه را جمع کرده و در را به هم کوبیده، سوار ماشین شده و فرار را بر قرار ترجیح دادند.

    ***
    آن شب امیر تب کرد، بدن او کاملاً ورم کرده و سیاه شده بود، تمام گونه ها و صورت و زیرچشم های او هم پف کرده و به شکل وحشتناکی درآمده و موهای سرش همه سیخ سیخ مانده بود. تمام آن شب دچار تشنج بود و هذیان می گفت، مادر او را پاشوره کرد، کیسهآب سرد روی صورت و سر او نهاد، اما تب او پائین نمی آمد . صبح او را به نزد پزشکی بردند.
    پزشک مقداری دارو نوشت و گفت بعد از خوردن داروها حداکثر درظرف 24ساعت بهبود خواهدیافت،امّا چهل و هشت ساعت بعد هنوز حال امیر نه تنها بهتر نشد، که به عکس شروع به داد و فریاد هم کرد. او از موجوداتی سخن می گفت که در اطراف او هستند، و می کوشند او را اذیت و آزار نمایند . درحالی که هیچ کس در اطراف او نبود. تا آن که چند روز بعد آدرس، فردی را به مادر دادند. مادر بلافاصله تلفن زد و به سراغ او رفت . قبل از رفتن آن مرد نام امیر و نام پدر و مادر او را سئوال کرده بود.
    آقای دکتر، دستم به دامن شما، جوون من داره از بین می ره، تو رو خدا یه کاری بکنید.
    نگران نباشید مادر، من احوال پسر شما را دیدم، وقتی به خونه برگشتید، این آب رو روی بدن او بریزید، خوب می شه، خوب خوب، نگران نباشید.
    یعنی ممکنه، بچه ام داره از دست می ره، یعنی می گید کی اونو اذیت می کنه، ... از ما بهترونه
    نه از ما بهترون که نباید ما رو بزنن، باید مهربانی کنن، اونها هم یکی از موجودات خدا هستند، اما از ما بهتر نیستند.
    « اونها کی هستند؟ »
    « اگه بگم نمی ترسید »
    « نه بگید، چرا بترسم »
    خب، اونها جن هستند . اون خونه قدیمیه، سالهای درازی است که جن ها اونجا ساکن هستند، البته به کسانی که اونجا ساکن هستند، از این اذیت ها نمی کنند، اما، نه اینکه اصلاً اذیت نکنند، بلکه مثلاً بچه های اونا رو اذیت می کنن، وسایل اونها رو جابجا می کنند، یا نمی گذارند بچه های سالم توی اون خونه به دنیا بیاد، یا اگر زنی حامله شد، او را می ترسونن، تا بچه اش بیفته و سقط بشه، به هرحال مشکل شما حله، این شیشه آب رو ببرید، روی پسرتون بریزید، انشاءا... خوب میشه، نگران نباشید، بفرمائید.
    «من خیلی از شما ممنونم، امیدوارم پسرم خوب بشه »
    «اگه خوب شد، فردا یه قربونی کنید، گوشت اونو هم به فقرا بدید »
    «چشم، حتماً اگه خوب شد، به شما تلفن می زنم، خداحافظ » و مادر از دفتر کار مرد خارج شد.
    فردای آن روز مادر امیر تلفن کرد و خبر بهبود پسرش را به مرد داد . مرد خدا را شکر کرد و خداحافظی نمود.

    منبع: کتاب دانستنیها و داستانهایی درباره جن "به همراه ویرایش و اختصار"
    نه به استری سوارم.....نه چو ُاشتر زیر بارم
    نه خداوند رعیت................نه غلام شهریارم
    ویرایش توسط alireza kamali : Monday 26 September 11 در ساعت 11:34

موضوعات مشابه

  1. شناسايي سيكليدها بر اساس خلق و خو ، ناحيه جغرافيايي و تصوير
    توسط عباس ترابیان در انجمن سيكليدها Cichlids
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: Sunday 11 August 19, 22:06
  2. معرفي و شناسايي محصولات دارويي و بهبود دهنده كيفيت آب تترا
    توسط سیلوردالر در انجمن شناسايي محصولات دارويي و بهبود دهنده كيفيت آب تترا
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: Thursday 13 October 11, 20:21
  3. سهره اروپايي آسيايي ، سهره سرخ قبا / Eurasian Bullfinch / Pyrrhula pyrrhula
    توسط Neda Ariania در انجمن بانتینگ ها ، سهره ها، مرغان بافنده و چرب منقاران
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: Sunday 10 May 09, 23:40

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •