صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 23 , از مجموع 23

موضوع: داستانی واقعی درباره جن

  1. #21

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۹۸-۰۵-۰۲
    محل سکونت
    تهران
    سن
    45
    نوشته ها
    566

    پیش فرض پاسخ : داستانی واقعی درباره جن

    با سلام خدمت دوستان عزیز رازبقایی

    پس از گذشت حدود ۳ سال و با پیشنهاد خانم آریانیا تصمیم گرفتم ادامه داستان جن زده را خدمت شما خوبان تقدیم نمایم انشا الله که موجب ترس و هراس عزیزان فرآهم شود ...

    قسمت چهارم: در فضای تاریک و نمور سردآب طرحی عجیب شکل گرفته بود. ریسمان نازکی که در فضای افقی و عمودی سرداب یعنی دیواره ها، سقف و کف زمین کشیده شده بود پس از گذشت از میان میخ های فلزی سرکج اشکال خاص و عجیبی را در فضا ترسیم می کرد و تقریبا تمام فضا را پوشش داده بود. مرد رمال با صدایی آهسته شروع به خواندن آیاتی از قرآن مجید نمود و سپس صدای خود را بلندتر کرده و از روی کتاب اورادی را به زبان جاری کرد که برای مرد صاحبخانه عجیب و بی معنی بود. کلمات پشت سر هم از دهان مرد رمال خارج می شد و آهنگ صدا گاهی بلند و گاهی آهسته بود اما قطع نمی شد.مدتی گذشت که ناگهان در میان تاریکی نقاط روشنی بر روی دیواره ها و سپس به تدریج روی سقف نمناک و در آخر زمین خیس سرداب پدیدار شد. چشمان مرد صاحبخانه با کنجکاوی به دنبال روشنایی ها به اطراف می چرخید...
    با دقت بیشتری به نقاط مرموز خیره شد تا اینکه نقطه کوچکی در کنار جایی که نشسته بود روی زمین روشن شد و تازه متوجه شد که این روشنایی ها از نوک میخ های آهنی ساطع می گردد برای لحظه ای خواست دستش را به سمت میخ درخشان ببرد و آنرا لمس کند اما به سرعت از فکر خود پشیمان شد و توصیه مرد رمال از خاطرش گذشت که با تاکید از او خواسته بود هیچ حرکت اضافه ای انجام نداده و در هیچ شرایطی سخنی به میان نیاورد. فضای سرداب تماشایی بود میخ های فلزی مثل ستاره های کوچکی در تاریکی می درخشیدند و چشمان مرد صاحبخانه را خیره کرده بودند که ناگهان اتفاق عجیب دیگری رخ داد و یکی از ریسمانها شروع به درخشیدن کرد و شکلی که به نظر یک مثلث وارونه بود و راس آن با یک میخ آهنی به کف زمین سرداب و قاعده آن به دو دیوار سرداب دوخته شده از سایر ریسمانها درخشانتر شد، رمال بدون توجه به اتفاقات پیرامونش و لاینقطع به خواندن ورد ادامه می داد...کمی بعد ریسمانهای بیشتری شروع به درخشیدن نمود، مثلث دیگری درون مثلث قبلی و روبه بالا که راس آن به سقف سردآب و قاعده آن به دیواره ها وصل بود نمایان شد...
    مرد صاحبخانه با حیرت به شکلی که جلوی دیدگان او در تاریکی به صورت ستاره ای ۶ گوشه می درخشید خیره مانده بود و اصلا متوجه سرمای رو به افزایش محیط اطرافش نشد، اما لحظه ای بعد از گوشه چشم نیم نگاهی به مرد رمال انداخت، شاید می خواست تاثیر وقایع عجیب و هولناکی را که می دید در او مشاهده کند، اما چشم های مرد رمال بسته بود و به نظر می رسید در تمرکزی فوق العاده قرار دارد ولی حتی برای لحظه ای از ذکر اوراد باز نمی ایستاد. ناگهان مرد صاحبخانه متوجه بخار دهان مرد رمال و سپس بخار دهان خودش شد و تازه فهمید که هوای سردآب به شدت روبه سردی میرود، به سختی توانست بالاپوش پشمی را به دور خود بپیچید و دندانهایش را بیشتر به روی هم فشرد. فضای سردآب به نظر سنگین و سردتر می شد و لحظات با کندی می گذشت، پس از مدتی ریسمان های دیگری شروع به درخشیدن نمود، این روشنایی از راس گوشه ای که با زمین سرداب طلاقی داشت از دو جهت شروع شد و در فضا با حرکتی دایره وار حول ستاره به حرکت درآمده و اطراف آنرا را روشن نمود و در راس فوقانی ستاره بهم رسید. به محظ تکمیل دایره ناگهان صدایی بلند و هولناک درون فضای سرداب پیچید که بیشتر شبیه صدای نعره موجودی در بند گرفتار شده به نظر می رسید...

    ادامه دارد
    نه به استری سوارم.....نه چو ُاشتر زیر بارم
    نه خداوند رعیت................نه غلام شهریارم
    ویرایش توسط alireza kamali : سه شنبه ۰۴ تیر ۹۲ در ساعت ۱۰:۳۳

  2. #22

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۹۱-۰۸-۲۵
    نوشته ها
    110

    پیش فرض پاسخ : داستانی واقعی درباره جن

    دمت گرم.
    داستانه جالبیه


    اینم بگم که کسی میخاد با این موجودات دیدار کنه ,جایی هست تو مراغه به اسم (کوهه جن )که به ترکی میشه(جین لر داغی),
    که یکی از فامیلامون هم در اونجا جن دیدن و هم علی بانی,,تو جاده ,زیارتگاه چیکان
    با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی,
    تا بسوزد در درده خود پرستی,
    دوش ان سنم چه خوش گفت در مجلس مغانم,
    با کافران چه کارت?, گر بت نمی پرستی!
    __________________________________
    گویند بهشت و حور و کوثر باشد,
    جوی می وشیرو شهد و شکر باشد,
    پر کن قدح باده ودر دستم نه,
    نقدی زهزار نسیه خوشتر باشد,,

  3. #23

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۹۸-۰۵-۰۲
    محل سکونت
    تهران
    سن
    45
    نوشته ها
    566

    پیش فرض ادامه داستان جن زده

    قسمت پنجم:

    صدای نعره وحشتناکی در فضای خالی سرداب پیچید و همه چیز و همه جا در تاریکی فرو رفت، انعکاس صدا در وجود مرد صاحبخانه حالتی شبیه به اغماء پدید آورده بود. ناگهان بویی بسیار زننده به مشام رسید و به نظر فضای سرداب سنگین و سنگین تر می شد. صاحبخانه با وحشت نگاهی به مرد رمال انداخت و با تعجب به مسیر نگاه او خیره شد، اما متوجه سمت نگاه او نشد زیرا او درون فضای تاریک و خالی سرداب را با دقت می نگریست و حتی پلک نمی زد، اما صاحبخانه در آن نطقه چیزی نمی دید...

    فضای سرداب بقدری سنگین شده بود که مرد صاحبخانه احساس کرد به سختی می تواند نفس بکشد به آرامی دست سرد و خشک شده خود را درون جیب بالا پوش کرد و قرآن کوچکی را که به همراه داشت در مشت خود فشرد. صدایی بسیار زیر مانند پچ پچ یا نجوا کردن همراه با ناله به گوش می رسید. صاحبخانه دنبال جهت صدا می گشت اما انگار جهتی خاص وجود نداشت و صدا در کل فضا پخش می شد. مرد رمال همچنان در سکوت به درون تاریکی خیره مانده بود که ناگهان انگار کسی یا کسانی شروع به حرکت سریع مانند دویدن روی سطوح عمودی و افقی سرداب کردند. صدای گامها کوتاه و سنگین می نمود اما سرعت حرکت هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. صاحبخانه فکر کرد محال است موجودی بتواند با آن سرعت سرسام آور به حرکت ادامه دهد اما آن موجود هر چه بود با سرعت وحشتناکی تمام فضای سرداب را در تمام جهات طی می کرد...

    در یک لحظه مرد رمال که تا آن لحظه مانند چوبی خشک بی حرکت مانده بود با سرعتی باورنکردنی دست راست خود را که انتهای ریسمان را در آن نگاه داشته بود به سمت عقب کشید و ریسمانها به حرکت درآمد و بلافاصله دویدن متوقف شد.برای لحظاتی چند سکوتی سنگین برقرار شد انگار زمین و زمان متوقف شده بود. ناگهان صدای بانگ الله اکبر مرد رمال فضای سرداب را پر کرد و همزمان مرد صاحبخانه احساس گشایشی در قفسه سینه اش نمود و انگار بار سنگینی را به زمین گذاشته نفس راحتی کشید...

    در میان تاریکی چیزی عجیب به نظر می رسید، شبحی توده مانند و سیاه رنگ به شکل گلوله ای بزرگ از نخ پشمی و زمخت که به شدت در هم تنیده شده باشد در میان ریسمانها تکان می خورد و انگار هر لحظه شکل متفاوتی به خود می گرفت.، آن حجم برای لحظاتی فشرده و متراکم و سپس متورم و کشیده می شد. دوباره صدای پچ پچ شروع شد اما این مرتبه با تغییر در شکل شبح سرعت ادای حروف تغییر می کرد، همراه با فشردگی سرعت ادای حروف زیاد و همراه با حجیم شدن آن،کشیدگی در ادای حروف شنیده می شد اما از آن حروف متقاطع هیچ مفهومی به ذهن مرد صاحبخانه نمی رسید...

    ادامه دارد
    نه به استری سوارم.....نه چو ُاشتر زیر بارم
    نه خداوند رعیت................نه غلام شهریارم
    ویرایش توسط alireza kamali : دوشنبه ۱۷ تیر ۹۲ در ساعت ۱۰:۰۶

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •