صفحه 1 از 28 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 279

موضوع: داستانک

  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    Post داستانک

    سلام دوستان با كلي جست و جو تاپيك با عنوان داستانك پيدا نكردم.
    و يه تاپيك مستقل زدم تا توش داستانك بزارم
    منبع تمامي داستانك ها :

    کد:
    http://dastanak.com/
    اميدوارم خوشتون بياد
    دوست دار شما پريسا

  2. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    هیچوقت زود قضاوت نکن
    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید...
    که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
    دوست دار شما پريسا

  3. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    تغییر نگرش
    میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

    وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....
    که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

    بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

    مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
    دوست دار شما پريسا

  4. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    همیشه راهکار ساده تری نیز هست!
    در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :

    شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.

    بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...
    دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

    پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس

    بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند .

    نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :

    تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی

    تا قوطی خالی را باد ببرد!!!!
    دوست دار شما پريسا

  5. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    جذابیت انسانی
    دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
    ‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘
    یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
    بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
    اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
    او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
    او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

    سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

    پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
    ‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘
    در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .
    روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
    همسرم جواب داد :
    من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
    و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .
    دوست دار شما پريسا

  6. #6

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    انتخاب همسر
    جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
    جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
    پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

    جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
    پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا ...
    می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!

    جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
    پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

    جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
    پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!

    جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
    پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته
    دوست دار شما پريسا

  7. #7

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    امروز ظهر شیطان را دیدم !
    نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

    گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

    شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

    گفتم:...
    به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

    گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

    شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
    دوست دار شما پريسا

  8. #8

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    زمون دامادها زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

    یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
    میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً...
    شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
    نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
    توی آب و جان زن را نجات داد.

    داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
    نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



    نوبت به داماد آخری رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
    داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
    دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

    همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

    فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
    که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»
    دوست دار شما پريسا

  9. #9

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    افسانه ای از فداکاری زنان ...
    بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است

    افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.
    فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که...
    قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
    پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
    نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.
    دوست دار شما پريسا

  10. #10

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۰۵-۳۱
    نوشته ها
    186

    پیش فرض

    دوشنبه 18 مرداد ماه سال 1389
    تصمیم درست در موقعیت ها
    مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد:
    هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم .
    مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
    مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
    زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .
    دوست دار شما پريسا

صفحه 1 از 28 12311 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •