صفحه 28 از 28 نخستنخست ... 18262728
نمایش نتایج: از شماره 271 تا 279 , از مجموع 279

موضوع: داستانک

  1. #271

    پیش فرض قشنگترین فریاد دنیا

    دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.
    گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.



    این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری می‌خوای بکن!
    داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درسته کنه. این طوری بهترم هست. با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلا حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. راستش پشیمون شدم. کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد.



    سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصبابم خورد بود. یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مامان مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود.


    گفتم نفهمیدی کی بود؟
    گفت من اصلا جلو نرفتم.



    دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. فکرم تا کجاها رفت. سریع لباسامو پوشیدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یک ساعت راه بود و بعید بود مامان اونجا رفته باشه هر طوری بود تا اونجا رفتم، وقتی رسیدم، نونوایی تعطیل بود. تازه یادم افتاد که اول برج‌ها این نونوایی تعطیله. دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره‌ای نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقیق‌تر بپرسم.
    دیگه دل تو دلم نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد بلد نیستی درست زنگ بزنی .....؟



    تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه ..... یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره.


  2. #272

    پیش فرض مرد فقیر

    مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ماسنگ ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم


  3. #273

    پیش فرض لیوان مشکلات

    استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

    استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
    استاد گفت:حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

    شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
    استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
    شاگردان جواب دادند: نه
    استادگفت:پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

    شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
    استاد گفت: دقیقاً .
    مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.

    فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

    منبع:برترین ها


  4. #274

    پیش فرض بهترین دوست

    روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
    شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
    عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
    شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

    استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
    شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "

    عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
    سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
    او سومین عروسک را امتحان نمود.
    تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.

    استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "

    شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

    عارف پاسخ داد : " نه "
    و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی "

    شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
    با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

    عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن "
    برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
    شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند

    استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند ".


  5. #275

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانك


    آن فکري را که تو کردي من هم کردم!

    پارچه فروشي مي رود در يک آبادي تا پارچه هايش را بفروشد. در بين راه خسته مي شود و مي نشيند تا کمي استراحت کند. در همان وقت سواري از دور پيدا مي شود. مرد پارچه فروش با خود مي گويد: بهتر است پارچه ها را به اين سوار بدهم بلکه کمک کند و آن ها را تا آبادي بياورد. وقتي سوار به او مي رسد، مرد مي گويد: «اي جوان! کمک کن و اين پارچه ها را به آبادي برسان». سوار مي گويد: «من نمي توانم پارچه هاي تو را ببرم» و به راه خود ادامه مي دهد.

    مرد سوار مسافتي که مي رود، با خود مي گويد: «چرا پارچه هاي آن مرد را نگرفتم؟ اگر مي گرفتم، او ديگر به من نمي رسيد. حالا هم بهتر است همين جا صبر کنم تا آن مرد برسد و پارچه هايش رابگيرم و با خود ببرم». در همين فکر بود که پارچه فروش به او رسيد. سوار گفت: «عمو! پارچه هايت را بده تا کمکت کنم و به آبادي برسانم.» مرد پارچه فروش گفت:«نه! آن فکري راکه تو کردي من هم کردم».



    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  6. #276

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانک



    خط موازی


    امروز معلم عشقم گفت: دوخط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند.

    گفتم: من که خودم را شکستم پس چرا به او نرسیدم،

    لبخند تلخی زد و گفت: شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد!


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  7. #277

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانک


    مهر مادری!

    بچه عقاب‌ها با حرص و ولع مشغول خوردن لاشه‌ی کبوتری بودند و مادرشان با مهربانی آنها را نگاه می‌کرد و کبوتر چشم انتظار، در تاریکی شب دعا می‌کرد که فرزندش به سلامت به خانه برگردد.


    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  8. #278

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۸۹-۱۱-۰۸
    نوشته ها
    730

    پیش فرض پاسخ : داستانک



    داستان کوتاه هیچکس

    چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

    صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

    روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

    مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .

    هيچ کس اونو نمی ديد .

    همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

    همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

    از سکوت خوششون نميومد .

    اونم می زد .

    غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

    چشمش بسته بود و می زد .

    صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

    بدون انتها , وسيع و آروم .

    يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .

    يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .

    تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

    چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .

    چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو.

    احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

    دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .

    سعی کرد به خودش مسلط باشه .

    يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .

    نمی تونست چشاشو ببنده .

    هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .

    سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .

    دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .

    و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .

    يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .

    چشاشو که باز کرد دختر نبود .

    يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .

    ولی اثری از دختر نبود .

    نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .

    چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .

    ....

    شب بعد همون ساعت

    وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .

    با همون مانتوی سفيد

    با همون پسر .

    هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .

    و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,

    مثل شب قبل با تموم وجود زد .

    احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .

    چقدر آرامش بخشه .

    اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .

    ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

    به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .

    شب های متوالی همين طور گذشت .

    هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .

    ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .

    ولی اين براش مهم نبود .

    از شادی دختر لذت می برد .

    و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .

    اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .

    سه شب بود که اون نيومده بود .

    سه شب تلخ و سرد .

    و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .

    دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .

    اونشب دختر غمگين بود .

    پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .

    سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .

    دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .

    ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .

    نمی تونست گريه دختر رو ببينه .

    چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو

    به خاطر اشک های دختر نواخت .

    ...

    همه چيشو از دست داده بود .

    زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .

    يه جور بغض بسته سخت

    يه نوع احساسی که نمی شناخت

    يه حس زير پوستی داغ

    تنشو می سوزوند .

    قرار نبود که عاشق بشه ...

    عاشق کسی که نمی شناخت .

    ولی شده بود ... بدجورم شده بود .

    احساس گناه می کرد .

    ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .

    ...

    يک ماه ازش بی خبر بود .

    يک ماه که براش يک سال گذشت .

    هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .

    چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .

    و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .

    ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...

    آرزوش فقط يه بار ديگه

    ديدن اون دختر بود .

    يه بار نه ... برای هميشه .

    اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر

    با همون پسراز در اومد تو .

    نتونست ازجاش بلند نشه .

    بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

    بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .

    دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .

    دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون

    و برای خود اون بزنه .

    و شروع کرد .

    دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .

    و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .

    نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .

    يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .

    چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .

    سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .

    سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

    - ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

    صداش در نمي اومد .

    آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :

    - حتما ..

    يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش

    فقط برای اون

    مثل هميشه

    فقط برای اون زد

    اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد

    نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه

    پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره

    دختر می خنديد

    پسر می خنديد

    و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد

    آروم و بی صدا

    پشت نت های شاد موسيقی

    بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .



    سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
    آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم




  9. #279

    پیش فرض داستانک

    پسر بچه ای تند خو در روستایی زندگی میکرد. روزی پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی میشود و کنترلش را از دست میدهد باید یک میخ در حصار بکوبد.
    روز نخست پسر ۳۷ میخ در حصار کوبید. اما به تدریج تعداد میخ ها در طول روز کم شدند.
    او دریافت که کنترل کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن آن میخها در حصار است.
    در نهایت روزی فرا رسید که آن پسر اصلا عصبانی نشد.
    او با افتخار این موضوع را به اطلاع پدرش رساند و پدر به او گفت باید هر روزی که توانست جلوی خشم خود را بگیرد یکی از میخهای کوبیده شده در حصار را بیرون بکشد.
    روزها سپری شدند تا اینکه پسر همه میخها را از حصار بیرون آورد.

    پدر دست او را گرفت و به طرف حصار برد.
    “کارت را خوب انجام داری پسرم. اما به سوراخهای حصار نگاه کن. حصار هیچوقت مثل روز اولش نخواهد شد. وقتی موقع عصبانیت چیزی میگویی، حرفهایت مثل این، شکافهایی برجای میگذارند. مهم نیست چند بار عذر خواهی کنی، چون اثر زخم همیشه باقی می ماند.” مراقب حرفهایتان باشید، چون می توانند بسیار آزار دهنده باشند و اثراتشان برای سالها باقی بماند. . .


صفحه 28 از 28 نخستنخست ... 18262728

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •