راز  بقا  Raaze Baghaa  
My Title
 خير مقدم

حضورتان گرامي و مقدمتان مبارك


بازگشت   راز بقا Raaze Baghaa > سرگرمی و دانستنی های جالب و خواندنی > مطالب خواندنی و دلنشین

اطلاع رسانی

خوبي ها از نظر امام علی: همانا ارزشمند ترين بي نيازي عقل است، و بزرگ ترين فقر بي خردي است، و ترسناك ترين تنهايي خود پسندي است، و گرامي ترين ارزش خانوادگي، اخلاق نيكوست.
پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی Friday 4 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض حکایات و داستان های بهلول دیوانه یا ...؟

وهب ابن عمرو معروف به بهلول یکی از شگفتی های جهان است.او در کوفه متولد شد و از بستگان هارون الرشید خلیفه ی عباسی بود.گفته اند که پدر بهلول عموی هارون بود.
و از شاگردان خاص حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام )بود.
او شخصی منحصر به فرد بود.عاشقانه،با معرفتی تمام تهمت دیوانگی را بر خویشتن پذیرفت تا بتواند از مسیر درست زندگی که ظلم نکردن و ... است خارج نشود.بزرگ مردی که به تکر برتر دست یافته بود و عاشقانه ترین راه و سخت ترین راه را برای ادامه ی حیات دنیوی خویش برگزیده.دلیل دیوانه نما بودن او را در دو داستان زیر
آمده که احتمالا دو داستان یکی بوده است.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 9 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Saturday 5 June 2010), faridm (Sunday 6 June 2010), ghost (Saturday 5 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), kocheki (Saturday 20 August 2011), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), Neda Ariania (Friday 4 June 2010), عباس ترابیان (Thursday 10 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #2  
قدیمی Friday 4 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض به چه علت بهلول خودش را به دیوانگی زد؟

روایت اول.

زمانی هارون الرشید در مشورت با خواص خود به این نتیجه رسید که بهلول را بعنوان قاضی بغداد تعیین کند.
بهلول را خواست و گفت:در کار حکومت باید ما را کمک کنی ،یعنی قضاوت شهر بغداد را باید به عهده بگیری.
من شایسته نیستم و توانایی اش را ندارم.
هارون گفت:بغدادیان تو را قبول دارند و غیر تو را نمی خواهند.
بهلول گفت:سبحان الله من در حال خودم آگاه ترم.اگر من در سخن که میگویم (صلاحیت ندارم)صادق باشم،پس صالح نبودن من به اثبات می رسد.و اگر کاذب باشم باز هم شخص کاذب برای این مسئولیت سزاوار نخواهد بود.
بهلول بسیار عذر و بهانه آورد ولی هارون اصرارش را بیشتر کرد.بهلول آخر سر،یک شب مهلت خواست تا فکر کند.
بهلول سراسر شب را فکر کرد و راهی جز اینکه خود را به دیوانگی بزند ندید.بنابراین صبح مثل کودکان بر نی سوار شد و کوچه بازار را دور می زد و می گفت:از یر راه بروید که اسبم شما را لگد نزند.
هارون که این قضیه را شنید.
گفت:بهلول با زیرکی زیر بار قضاوت نرفت.

__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 9 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Saturday 5 June 2010), faridm (Sunday 6 June 2010), ghost (Saturday 5 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), kocheki (Saturday 20 August 2011), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), Neda Ariania (Friday 4 June 2010), عباس ترابیان (Thursday 10 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #3  
قدیمی Friday 4 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض به چه علت بهلول خودش را به دیوانگی زد؟

روایت دوم.

هارون الرشید مدام با امام موسی (علیه السلام)دشمنی میکرد.چون او را رقیب حکومتی خود می پنداشت.
به دنبال بهانه ای بود تا او را به شهادت برساند.تا اینکه امام را متهم به خروج بر علیه حکومت می کند.
از علمای زمان خود می خواهد تا فتوی به مباح بودن ریختن خون آن حضرت بدهند.
علما همگی فتوی می دهند الا بهلول.
بهلول قضیه را به امام می گوید و از او می خواهد که تدبیری به او بیاموزد.
امام(علیه السلام)چاره ی این مشکل را به دیوانگی زدن می داند و از آن پس بهلول خود را به دیوانگی زد تا بتواند جان و ایمان خود را توأمان حفظ کند و در مواقع ضروری در لباس دیوانگی حقیقت را به مردم برساند.

__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 8 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Saturday 5 June 2010), faridm (Sunday 6 June 2010), ghost (Saturday 5 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), kocheki (Saturday 20 August 2011), Neda Ariania (Friday 4 June 2010), عباس ترابیان (Thursday 10 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #4  
قدیمی Friday 4 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض این شهر چند عاقل دارد؟

بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند :دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
گفت:دیوانه های شهر آنقدر زیادند که نمی شود شمرد.اگر می خواهید عاقلان و خردمندان را برای شما می شمارم.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 8 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Saturday 5 June 2010), faridm (Sunday 6 June 2010), ghost (Saturday 5 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), kocheki (Saturday 20 August 2011), Neda Ariania (Friday 4 June 2010), عباس ترابیان (Thursday 10 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #5  
قدیمی Friday 4 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض مزد حمام.

با آنکه بهلول قبل از همه وارد حمام شده بود،اما کارگران حمام به او توجهی نمی کردند.چند بار صدا زد:یکی بیاید مرا کیسه بکشد.کارگرها خندیدند و گفتند :خودت که دست داری.
بهلول از حرف آنها رنجید.خودش را شست و به رختکن آمد.لباسش را پوشید و به طرف صاحب حمام رفت.ده دینار به او داد و گفت:یک دینار بابت مزد حمام و بقیه را بابت انعام به کارگران بدهید.
کارگرها ،با دیدن بخشش بهلول تعجب کردند.وقتی بهلول از حممام رفت از کارشان پشیمان شدند و گفتند :اگر میدانستیم این همه انعام می دهد به او بی توجهی نمی کردیم.
هفته ی بعد بهلول به حمام آمد.کارگران تا او را دیدند،شناختند.هر سه نفر به طرفش رفتند و در بیرون آوردن لباس و بستن لنگ کمکش کردند.بعد او را به حمام بردند و حسابی شست و شو دادند.
وقتی بهلول به رختکن آمد آنها هم به دنبالش آمدند.یکی با لنگ بدنش را خشک میکرد و دیگری لباسهایش را تنش می کرد.کارگر سوم هم رفت و کاسه ای شربت خنک و شیرین برایش آورد.
بهلول شربت را نوشید و به طرف صاحب حمام رفت و یک دینار به او داد.کارگرها منتظر انعام بودند.اما بهلول چیزی به آنها نداد.
یکی از کارگرها گفت:خیلی عجیب است.هفته ی قبل ده دینار دادی.اما امروز یک دینار.
کارگر دوم گفت:شاید از کار ما راضی نبودی.
بهلول گفت:اتفاقاً کارتان خیلی عالی بود و من در عمرم به این خوبی حمام نکرده بودم.
کارگر سوم گفت:شاید بیش از یک سکه همراهت نیست.
بهلول کیسه ی پولش را بیرون آورد و جلوی آنها تکان داد.چند سکه در کیسه صدا کردند.
به اندازه ی کافی سکه ارم.
صاحب حمام که تا آن موقع ساکت بود،گفت:پس علت این کار تو چیست؟
بهلول گفت:مزدی که امروز دادم برای حمام گرفتن هفته ی قبل بود و مزد و انعامی که هفته ی قبل دادم،بابت حمام امروز حساب کنید.
همه یک صدا پرسیدند:چرا؟
بهلول گفت بای اینکه بعد از این با مشتری هایتان درست رفتار کنید.
بهلول این را گفت و از حمام بیرون رفت.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 9 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Saturday 5 June 2010), faridm (Sunday 6 June 2010), ghost (Saturday 5 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), kocheki (Saturday 20 August 2011), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), Neda Ariania (Friday 4 June 2010), عباس ترابیان (Saturday 5 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #6  
قدیمی Saturday 5 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض هارون الرشید با خدا حرف می زند.

روزی بهلول به خانه ی هارون رفت.هارون مشغول مناجات و دعا بود و می گفت:خدایا بنده ی تو از دو حالت خارج نیست.یا مشمول نعمت و احسان است که باید شکر تو را به جای آورد و یا مبتلا به مصیبتی است و باید صبر پیشه کند.
بهلول گفت:اگر کسی در جای خلوتی خلیفه را گیر آورد و با خلیفه مشغول کار ناشایستی بشود،آیا خلیفه این عمل را نعمت می داند و در آن حالت شکر بجا می آورد و یا آن را مصیبت می داند و تحمل می کند؟
هارون لال مانی گرفت و مبهوت ماند و جواب بهلول را نداد.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 6 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Friday 11 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), kocheki (Saturday 20 August 2011), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), عباس ترابیان (Saturday 5 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #7  
قدیمی Saturday 5 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض پند های بهلول به هارون الرشید.

 
هارون در راه بهلول را دید که بر نی سوار است و با کودکان بازی می کند.پیش رفت و پس از اسلام تقاضای موعظه کرد.
بهلول گفت:
به قصر شاهان و خانه های گذشتگان نگاه کن.سپس به قبر ها و جایگاه امروز آنان که در بین خاک پیره قرار دارند توجه کن.
هارون پند دیگری خواست.
بهلول گفت:
کسی را که خدا زیبایی و ثروتی بدهد و با آن زیبایی پاکدامن باشد و با آن ثروت تنگدستان را نوازش دهد،خدا نام او را در دفتر نیکوکاران می نویسد.
هارون گفت امر می کنم قرض های تو را بدهند.
بهلول گفت:
آنچه در دست توست مال دیگران است و تو خود مدیون مردمی.چگونه می توانی دین مرا ادا کنی؟.مال مردم را برگردان.بهتر است بر من منت نگذاری.
هارون گفت:
حاجتی از من بخواه.
بهلول گفت:
حاجت من این است که تو را نبینم و تو مرا نبینی.
سپس نی سواری خود را ادامه داد و گفت دور شوید که اسب من شما را لگد نکند.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 5 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Friday 11 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), عباس ترابیان (Saturday 5 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #8  
قدیمی Thursday 10 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض حاضر جوابی بهلول

روزی وزیر هارون به شوخی بهلول را گفت: مبارک است.خلیفه حکومت گرگ ها و خنزیرها( خوک نر ) را به تو واگذار کرد.
بهلول بی درنگ گفت:
خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی ، از این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سرپیچی نکنی.
حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده شد.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 5 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Friday 11 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), عباس ترابیان (Thursday 10 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #9  
قدیمی Thursday 10 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض نان بسیار گران شده است و بهلول دعا نمی کند.

سری سقطی،که یکی از عـُـبـّاد است می گوید:
روزی در قبرستان بهلول را دیدم ،گفتم در اینجا چه می کنی؟
بهلول گفت :
با جمعی نشسته ام که به من آزار نمی رسانند و چون از سرای دیگر غافل شوم به یادم می اندازند و اگر از پیش اینها بروم بدگویی من نمیکنند.
گفتم:نان بسیار گران شده،دعایی بکن.
گفت:هرگز دعا نمیکنم.اگر چه یک قرص نان به یک مثقال طلا باشد. وظیفه ی من بندگی کردن بر خداست که به ما روزی بدهد چون خودش وعده داده.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 5 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
best (Friday 11 June 2010), ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), MIRMOHAMADI (Thursday 10 June 2010), عباس ترابیان (Thursday 10 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
  #10  
قدیمی Saturday 12 June 2010
N.TapesH آواتار ها
N.TapesH N.TapesH آنلاین نیست.
همکار قدیمی
 
تاریخ عضویت: Apr 2010
محل سکونت: Iran's garden city
نوشته ها: 540
تشكرها : 5,572
تشکر شده: 4,029 بار در 547 ارسال
پیش فرض بهلول دزد پول هایش را می فریبد.

بهلول پولهایش را در گوشه ی یک خرابه پنهان می کرد.روزی 10 درهم با خودش می برد تا به سیصد درهم قبلی اضافه کند.
شخص کاسبی در همسایگی آن خرابه قضیه را فهمید.به محض دور شدن بهلول به سمت آن محل رفت و خاک ها را کنار زد و درهم ها را برداشت.
بهلول دفع ی بعد وقتی به سراغ پول هایش می رود آنها را نمی بیند.
بهلول با خودش گفت این کار همان کاسب است که مرا دیده.فورا به دکان آن کاسب رفت و گفت:برادر، من می خواهم به شما زحمتی بدهم.دوست دارم پولهایم را جمع زده و جمع کل را به من بگوییدچون قصد دارم که پولهایی که در جاهای مختلف دارم همه را یکجا جمع کنم.تمام درهم هایم را می خواهم در محلی که سیصد و ده درهم دارم جمع کنم.زیرا آنجا امن تر از جاهای دیگر است.
آن کاسب به بهلول گفت:خوب فکری کردی.
سپس بهلول شروع کرد به آمار دادن پولهای مختلف در جاهای مختلف تا مقدار آن به سه هزار درهم رسانید.سپس از کاسب خداحافظی کرد.کاسب خیال کرد اگر سیصد درهم را سر جایش بگذارد بهلول سه هزار درهم در آنجا جمع می کند و او برمی دارد.
بهلول پس از چند روزی به مخفیگاه خود رفته سیصد درهمش را می بیند و بر می دارد و بجای آن از مخفیگاه شکم چیزی به آن محل ریخت و با خاکپوشانید و رفت.
کاسب که گزک نشسته بود پس از دور شدن بهلول می رود خاک را کنار می زند تا تمام درهم ها را بردارد.ناگاه دستهایش به نجاست آلوده می شود.از زیرکی بهلول شگفت زده و عصبانی می شود.بهلول چند روز دیگر به کاسب سر میزند و می گوید:ای آقا حساب کن برای من این چند رقم را: هشت درهم به علاوه ی پنجاه درهم به علاوه ی صد درهم.
کاسب حساب کرد.
بهلول گفت:حالا به این اضافه کن آنچه را که از دستهایت استشمام می کنی.
کاسب بهلول را دنبال کرد تا او را بزند، بهلول فرار کرده و کاسب به او نرسید.
__________________
I beg pardon from everybody and every friends for my absent in this during
پاسخ با نقل قول
تعداد 3 كاربر زير از N.TapesH به خاطر اين پست مفيد تشكر كردند :
ho_ay_motlagh (Friday 16 July 2010), MIRMOHAMADI (Tuesday 15 June 2010), sia-2009 (Thursday 15 July 2010)
پاسخ

برچسب ها
های, و, یا, ؟, بهلول, حکایات, دیوانه, داستان

ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
داستانی واقعی درباره جن alireza kamali جن jinn 22 Monday 8 July 2013 10:53 AM
اندیشه های زیبا و كلمات دلنشين عباس ترابیان مطالب خواندنی و دلنشین 50 Saturday 3 December 2011 03:12 PM
ماهی دیوانه / Crazy Fish / Butis butis Neda Ariania معرفي و شناسايي ماهی هاي زينتي آب لب شور 0 Monday 8 February 2010 11:03 PM


اکنون ساعت 05:19 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises
فروشگاه اينترنتي راز بقا == راز شاپ
کلیه حقوق برای سایت راز بقا محفوظ است . استفاده از مطلب تنها با ذکر منبع و لینک سایت راز بقا مجاز است .Ad Management plugin by RedTyger
Review http://raazebaghaa.ir on alexa.com