PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان زندگی من در خیابان



عباس ترابیان
Tuesday 05 November 13, 13:09
سلام

میخوام ببینم میشه اونطور که قصد داریم برای این تالار اقدام کنیم توی این تاپیک به خلق شخصیت و روال داستان بپردازیم .
هر کسی میتونه یه شخصیت برای این داستان خلق و تعریف کنه یا به ذکر داستان برای شخصیت موجود اقدام کنه .
.روال داستان هم با توجه به شخصیت هایی که قبلا تعریف شدن یا توسط فرد جدید تعریف میشه دنبال میشه .

با خلق تدریجی شخصیت ها در پستهای مختلف ، نفرات و مشخصاتشون به این پست که پست اول تاپیکه انتقال پیدا میکنه تا برای بقیه قابل شناسایی باشه .
اگه مطلبی هم به ذهنتون میرسه برای بهتر شدن روال کار ، بفرمایین که به این قسمت اضافه کنیم .

خوب بسم الله.

عنوان داستان : زندگی من در خیابان

شخصیت اول : جعفر
توضیح شخصیت : جعفر یک کودک خیابانی توی یه شهر بزرگه که برای امرار معاش توی خیابونا میچرخه .

عباس ترابیان
Tuesday 05 November 13, 13:22
جعفر :

:Laie_15:

دیگه داره کم کم یخ میزنم .
دستام خوب باز و بسته نمیشن.
نمیدونم چرا این چراغ قرمز اینقده امروز طولانیه . یه وقتایی اصلا نمیتونستم به همه ماشینا برسم .امروز برام تمومی ندارن .
بارونم نمیزاره که صدامو بشنون .
نمیدونم چرا یه خورده شیشه هاشونو پایین نمیکشن تا صدامو بهشون برسونم. اصلا اون تو خفه نمیشن؟
ولی مگه میشه ادم تو ماشین باشه و خفه بشه .
هنوز ادامسهایی که از دیروز داشتم تموم نشده .دیروز مثل اینکه ادما بیشتر ادامس میجویدن.
اه. لعنت به این بارون لعنتی.
ادامسام خیس شدن .
خدایا مگه با من لج کردی؟
:sad:

توی پلاستیکم که بزارم کسی نمیبینه .
نمیدونم امروز با این ادامسهای خیسم چیکار کنم ؟

کاشکی دیروز بود
......

mandana
Friday 08 November 13, 18:24
كاشكي ديروز بود.

ديروز با اينكه هوا سرد بود اما همون آفتابِ بي حال يه كم از سرماي هوا كم كرده بود تازه بارونم نمي اومد و آدامسام هم خيس نمي شدن .

فروش ديروزم اصلا خوب نبود اما امروز خيلي بدتر شده .
پليسِ سر چهار راه هم كه انگار خوابش مي بره و يادش مي ره چراغ قرمز رو سبز كنه.

بيچاره سميه وضعش از منم بدتره .

خيلي ناراحته و تو اين سرما مونده چه جوري تا چند ساعتِ ديگه پولي رو كه براي
........

Melix
Tuesday 17 December 13, 21:02
درمون سرفه های آقاش لازم داره در بیاره.
نمیدونم غصه خودم و بخورم یا بقیه رو . هر چند که آخر و عاقبت من و امثال من همه شکل همه. الان مهم اینه که هممون بتونیم کاسبی کنیم.
آخ خدا جون چی میشد یه نگاهی مینداختی اینجا . اگه تو کرم کنی هم من آدامسها مو میفرشم هم سمیه شاخه گلهای خیس خورده شو
اصلا یاد امیرعلی نبودم . اون بیچاره که 3-4 روزه یه دونه لنگ هم نتونسته بفروشه
دیشب که حسابی از آقا تقی کتک خورد و سر بی شام زمین گذاشت .خدا به دادش برسه امشب.حتما دیگه....

عباس ترابیان
Saturday 21 December 13, 09:13
خدایا چرا پس میگن فرشته ها خوشگلن
چرا میگن بال دارن
چرا میگن وقتی رفتیم تو بهشت فرشته ها رو میبینیم؟
چرا چیزایی که گفتن دروغه
اخه اونیکه من امروز دیدم
نه سفید بود مثل خورشید و نه بال داشت مثل پروانه ها
تازه صورتش کلی چروک داشت و سوار یه ماشین بود که کلی صدا میدا
نکنه واسه اینکه ما نترسیم اونو اینطوری فرستاده بودی
اون امروز همه گلای منو خرید و همه ادامسهای جعفر و همه لنگای امیر علی رو
تازه میگن فرشته ها همه چی رو از قلب ادما میفهمن
اون حتی اسم منو نمیدونست
ازم پرسید اسمت چیه
گفتم سمیه
وقتی اونو دیدیم همه بچه ها خوشحال شدن
اون خوشگل نبود
ماشینشم خوشگل نبود
ولی ما دوسش داشتیم
همون اول بار که دیدیمش

بعدشم

ازمون خدا حافظی کرد و رفت


اما


اونور چهار راه دیدیم واستاده و برامون دست تکون میده

فکر کردیم میخواد باهامون حرف بزنه
وقتی همه مون رفتیم اونجا

دیدیم اونجا نیست
اما همه چیزایی که ازمون خریده بود روی لبه جدول و کنار چمن ها بود
مثل اینکه خواب دیده بودیم
همه مون با هم

ولی پولش هنوز تو دستامون بود

عباس ترابیان
Saturday 01 February 14, 22:11
جعفر:

امروز برف میاد
از دیشب که سرما نذاشت بخوابم فهمیدم خبریه و بلند شدمو بیرون پنجره اتاقمونو نگاه کردم و دیدم داره برف میاد .
میگن بچه ها برفو خیلی دوس دارن چون مدرسه شون تعطیل میشه و تو خونه میمونن. دیدم تو خیابون هم برف بازی میکنن .
ولی نمیدونم چرا برف منو خوشحال نمیکنه.
پارسال که یه روز تا ظهر تو برف سر خیابون واستادم دیگه دستام یخ زده بود و پام چیزی رو حس نمیکرد.
اصلا هم نتونستم کاسبی کنم.
با بدبختی خودمو خونه رسوندم و تو اتاقمون دیدم نصف پام کبود شده.
اونقد فشارش دادم به دیوار اتاقمون تا یه خورده حس بگیره.
اصلا مثل اینکه مال من نبود.
میترسم امروزم مثل پارسال بشه.
خدا کنه زودتر برف بند بیاد و افتاب بشه.
ماشینا کمی شیشه هاشونو پایین بکشن و صدامو بشنون.
خدا کنه

ztb
Sunday 02 February 14, 16:19
انگار اونطرف خیابون زیر درخت یه چیزی داره تکون میخوره ! خیلی کوچیکه . حتما موشه . اما بذار تا چراغ سبزه برم یه نگاهی بندازم .
یه پرنده اس ؛ یه پرنده کوچیک ، چقدر قشنگه . فکر نمی کردم گنجشکا اینقدر قشنگ باشن . داره میلرزه . خیس خیس شده
بهتره بذارمش توی جیبم . اما اول باید خشکش کنم و بپیچمش توی دستمال . باید تا شب دووم بیاره

عباس ترابیان
Wednesday 26 March 14, 11:08
امسال عید خیلی خوب بود
هم من تونستم یه کار برا خودم دست و پا کنم و هم سمیه را تونستم خوشحالش کنم.
اصغر آقای روزنامه ای بهم گفت اگه صبحها بیای و روزنامه های مشتریهامو براشون ببری هفته ای بهت 10 تومن میدم .
کارصبحش زیاد نیست و من میشینم تو ماشینش و برای مشتریشهاش از تو ماشینش روزنامه هاشون میبرم میزارم دم درشون.کارمون حدود یک ساعتی طول میکشه و بعدش من خلاصم که به کارخودم برسم.
اولین حقوقمو برای سمیه یه دمپایی خریدم .رنگش سبزه و یه گل قرمز روشه.حیف که عید نمیتونه بپوشدش. اماخوب تو بهار که هوا گرم میشه میتونه اونو بپوشه.
وقتی دمپایی را بهش دادم چشاش یه جور دیگه شد.خیلی درشت تر ازهمیشه . من چشماشو خیلی دوس دارم.
فکر میکنم دوس داشت منو ببوسه اما خجالت میکشید.
اون مثل خواهرمه .دوسش دارم.
نمیدونم دوس داشتن خواهرها همینطوریه یا نه، اخه من خواهری نداشتم .
ولی خوب سمیه برام مهمه.

mandana
Tuesday 03 June 14, 12:08
نمی دونم چرا سمیه امروز دیر کرده ؟خیلی نگرانش هستم.
می ترسم اتفاقی براش افتاده باشد. قبلا می رفتم دنبالش دم خونه شون و با هم می اومدیم اما حالا که کار پخش کردن روزنامه رو گرفتم اون زودتر از من می رسد.
دلم شوره می زنه ، خدا کنه اتفاق بدی براش نیفتاده باشد.
باید یک خبری ازش بگیرم .
برم ببینم کدوم یکی از بچه ها ازش خبر دارند؟
خدایا
خواهش می کنم ، حالش خوب باشد.